ای پرتو وجودت در عقل بی نهایت
هستی کاملت را نه ابتدا نه غایت
۱هستی هر دو عالم در هستی تو گمشد
ای هستی تو کامل باری زهی ولایت
۲ای صد هزار تشنه، لبخشک و جان پرآتش
افتاده پست گشته موقوف یک عنایت
۳غیر تو در حقیقت یک ذره مینبینم
ای غیر تو خیالی کرده ز تو سرایت
۴چندان که سالکانت ره بیش پیش بردند
ره پیش بیش دیدند بودند در بدایت
۵چون این ره عجایب بس بی نهایت افتاد
آخر که یابد آخر این راه را نهایت
۶عطار در دل و جان اسرار دارد از تو
چون مستمع نیابد پس چون کند روایت
۷