جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد
رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد
۱جولانگه جلالت در کوی دل نباشد
جلوه گه جمالت در چشم و جان نگنجد
۲سودای زلف و خالت در هر خیال ناید
اندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد
۳در دل چو عشقت آمد سودای جان نماند
در جان چو مهرت افتد عشق روان نگنجد
۴پیغام خستگانت در کوی تو که آرد
کانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد
۵دل کز تو بوی یابد در گلستان نپوید
جان کز تو رنگ گیرد خود در جهان نگنجد
۶آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد
مسکین کسی که آنجا در آستان نگنجد
۷بخشای بر غریبی کز عشق مینمیرد
وانگه در آشیانت خود یک زمان نگنجد
۸جان داد دل که روزی در کوت جای یابد
نشناخت او که آخر جای چنان نگنجد
۹آن دم که با خیالت دل راز عشق گوید
عطار اگر شود جان اندر میان نگنجد
۱۰