چون زلف بیقرارش بر رخ قرار گیرد
از رشک روی مه را در صد نگار گیرد
۱از بس که حلقه بینی در زلف مشکبارش
صد دست باید آنجا تا در شمار گیرد
۲گر زاهدی ببیند میگونی لب او
تا روز رستخیزش زان می خمار گیرد
۳گر ماه لاله گونش تابد به نرگس و گل
گلزار پای تا سر از رشک خار گیرد
۴گر از کمان ابرو بادام نرگسینش
یک تیر برگشاید صیدی هزار گیرد
۵خورشید کو ز تنگی بر چرخ میکشد تیغ
از بیم تیر چشمش گردون حصار گیرد
۶او آفتاب حسن است از پرده گر بتابد
دهر خرف ز رویش طبع بهار گیرد
۷عاشق که از میانش مویی خبر ندارد
در آرزوی مویش از جان کنار گیرد
۸عطار را به وعده دل میدهد ولیکن
اندر میان آتش دل چون قرار گیرد
۹