درد من هیچ دوا نپذیرد
زانکه حسن تو فنا نپذیرد
۱گر من از عشق رخت توبه کنم
هرگز آن توبه خدا نپذیرد
۲از لطافت که رخت را دیدم
نقش تو دیدهٔ ما نپذیرد
۳نتوانم که تو را بینم از آنک
چشم خفاش ضیا نپذیرد
۴گرچه زلف تو دل ما میخواست
سر گرفته است عطا نپذیرد
۵ما بدادیم دل اما چه کنیم
اگر آن زلف دوتا نپذیرد
۶هرچه پیش تو کشم لعل لبت
از من بی سر و پا نپذیرد
۷میکشم پیشکش لعل تو جان
این قدر تحفه چرا نپذیرد
۸در ره عشق تو جان میبازم
زانکه جان بی تو بها نپذیرد
۹چه دغا میدهی آخر در جان
جان عزیز است دغا نپذیرد
۱۰گر بگویم که چه دیدم از تو
هیچکس گفت گدا نپذیرد
۱۱ور نگویم، ز غمت کشته شوم
کشته دانی که دوا نپذیرد
۱۲تو مرا کشتی و خلقیت گواه
کس ز قول تو گوا نپذیرد
۱۳خستگی دل عطار از تو
مرهمی به ز وفا نپذیرد
۱۴