نام وصلش به زبان نتوان برد
ور کسی برد ندانم جان برد
۱وصل او گوهر بحری است شگرف
ره بدو مینتوان آسان برد
۲دوش سرمست درآمد ز درم
تا قرار از من سرگردان برد
۳زلف کژ کرد و برافشاند دلم
برد شکلی که چنان نتوان برد
۴دل من تا که خبر بود مرا
راه دزدیده بدو پنهان برد
۵زلف چوگان صفتش در صف کفر
گوی از کوکبهٔ ایمان برد
۶از فلک نرگس او نرد دغا
قرب صد دست به یک دستان برد
۷ذرهای پرتو خورشید رخش
آفتاب از فلک گردان برد
۸لمعهای لعل خوشاب لب او
رونق لاله و لالستان برد
۹گفتم ای جان و جهان جان عزیز
کس ازین بادیهٔ هجران برد
۱۰گفت جان در ره ما باز و بدانک
آن بود جان که ز تو جانان برد
۱۱دل عطار چو این نکته شنید
جان بدو داد و به جان فرمان برد
۱۲