عشق تو به سینه تاختن برد
وآرام و قرار من ز من برد
۱تن چند زنم که چشم مستت
جانی که نداشتم ز تن برد
۲صد گونه قرار از دل من
زلفت به طلسم پرشکن برد
۳عشق تو نمود دستبردی
مردی و زنی ز مرد و زن برد
۴با چشم تو عقل خویشتن را
بی خویشتنی ز خویشتن برد
۵عیسی لب روحبخش تو دید
در حال خرش شد و رسن برد
۶خضر آب حیات کی توانست
بییاد لب تو در دهن برد
۷جمشید کجا جهاننمایی
بی عکس رخت به جام ظن برد
۸سیمرغ ز بیم دام زلفت
بگریخت و به قاف تاختن برد
۹گفتند بتان که چهرهٔ ما
قدر گل و رونق سمن برد
۱۰درتافت ستارهٔ رخ تو
وآب همه از چه ذقن برد
۱۱عطار چو شرح آن ذقن داد
گوی از همه کس بدین سخن برد
۱۲