هر دل که وصال تو طلب کرد
شب خوش بادش که روز شب کرد
۱در تاریکی میان خون مرد
هر که آب حیات تو طلب کرد
۲وآنکس که بنا در این گهر یافت
بی خود شد و مدتی طرب کرد
۳آن چیز که یافت بس عجب یافت
وآن حال که کرد بس عجب کرد
۴چون حوصله پر برآمد او را
بانگی نه به وقت ازین سبب کرد
۵عشق تو میان خون و آتش
بردار کشیدش و ادب کرد
۶عشق تو هزار طیلسان را
در گردن عاشقان کنب کرد
۷بس مرد شگرف را که این بحر
لب برهم دوخت و خشک لب کرد
۸بس جان عظیم را که این درد
گه تاب بسوخت گاه تب کرد
۹چون خار رطب بد و رطب خار
عقل از چه عزیمت رطب کرد
۱۰صد حقه و مهره هست و هیچ است
این کار کدام بلعجب کرد
۱۱چون نتوانی محمدی یافت
باری مکن آنچه بولهب کرد
۱۲عطار سزد که پشت گرم است
چون روی به قبلهٔ عرب کرد
۱۳