زین درد کسی خبر ندارد
کین درد کسی دگر ندارد
۱تا در سفر اوفکند دردم
میسوزم و کس خبر ندارد
۲کور است کسی که ذرهای را
بیند که هزار در ندارد
۳چه جای هزار و صد هزار است
یک ذره چو پا و سر ندارد
۴چندان که شوی به ذرهای در
مندیش که ره دگر ندارد
۵چون نامتناهی است ذره
خواجه سر این سفر ندارد
۶آن کس گوید که ذرهخرد است
کو دیدهٔ دیدهور ندارد
۷چون دیده پدید گشت خورشید
از ذره بزرگتر ندارد
۸از یک اصل است جمله پیدا
اما دل تو نظر ندارد
۹در ذره تو اصل بین که ذره
از ذره شدن خبر ندارد
۱۰اصل است که فرع مینماید
زان اصل کسی گذر ندارد
۱۱عطار اگر زبون فرع است
جان چشم زاصل بر ندارد
۱۲