چون لعل توام هزار جان داد
بر لعل تو نیم جان توان داد
۱جان در غم عشق تو میان بست
دل در غمت از میان جان داد
۲جانم که فلک ز دست او بود
از دست تو تن در امتحان داد
۳پر نام تو شد جهان و از تو
مینتواند کسی نشان داد
۴ای بس که رخ چو آتش تو
دل سوخته سر درین جهان داد
۵پنهان ز رقیب غمزه دوشم
لعل تو به یک شکر زبان داد
۶امروز چو غمزهات بدانست
تاب از سر زلف تو در آن داد
۷از غمزهٔ تو کنون نترسم
چون لعل توام به جان امان داد
۸دندان تو ، گرچه آبدان است
هر لقمه که دادم استخوان داد
۹ابروی تو پشت من کمان کرد
ای ترک تو را که این کمان داد
۱۰عطار چو مرغ توست او را
سر نتوانی ز آشیان داد
۱۱