تا دل ز کمال تو نشان یافت
جان عشق تو در میان جان یافت
۱پروانهٔ شمع عشق شد جان
چون سوخته شد ز تو نشان یافت
۲جان بود نگین عشق و مهرت
چون نقش نگین در آن میان یافت
۳جان بارگه تورا طلب کرد
در مغز جهان لامکان یافت
۴جان را به درت نگاهی افتاد
صد حلقه برو چو آسمان یافت
۵هر جان که به کوی تو فرو شد
از بوی تو جان جاودان یافت
۶فریاد و خروش عاشقانت
در کون و مکان نمیتوان یافت
۷از درد تو جان ما بنالید
درمان تو درد بیکران یافت
۸چون درد تو یافت زیر هر درد
درمان همه جهان نهان یافت
۹هرچیز که جان ما همی جست
چون در تو نگاه کرد آن یافت
۱۰هر مقصودی که عقل را بود
در شعلهٔ روی تو عیان یافت
۱۱عطار چو این سخن بیان کرد
بیرون ز جهان بسی جهان یافت
۱۲