دل کمال از لعل میگون تو یافت
جان حیات از نطق موزون تو یافت
۱گر ز چشمت خستهای آمد به تیر
زنده شد چون در مکنون تو یافت
۲تا فسونت کرد چشم ساحرت
جامه پر کژدم ز افسون تو یافت
۳سختتر از سنگ نتوان آمدن
لعل بین یعنی دلش خون تو یافت
۴تا فشاندی زلف و بگشادی دهن
عقل خود را مست و مجنون تو یافت
۵ملک کسری در سر زلف تو دید
جام جم در لعل گلگون تو یافت
۶قاف تا قاف جهان یکسر بگشت
کاف کفر از زلف چون نون تو یافت
۷جمله را صدباره فیالجمله بدید
هیچش آمد هرچه بیرون تو یافت
۸تا دل عطار عالم کم گرفت
رونق از حسن در افزون تو یافت
۹