در عشق تو عقل سرنگون گشت
جان نیز خلاصهٔ جنون گشت
۱خود حال دلم چگونه گویم
کان کار به جان رسیده چون گشت
۲بر خاک درت به زاری زار
از بس که به خون بگشت خون گشت
۳خون دل ماست یا دل ماست
خونی که ز دیدهها برون گشت
۴درمان چه طلب کنم که عشقت
ما را سوی درد رهنمون گشت
۵آن مرغ که بود زیرکش نام
در دام بلای تو زبون گشت
۶لختی پر و بال زد به آخر
از پای فتاد و سرنگون گشت
۷تا دور شدم من از در تو
از ناله دلم چو ارغنون گشت
۸تا قوت عشق تو بدیدم
سرگشتگیم بسی فزون گشت
۹تا درد تو را خرید عطار
قد الفش بسان نون گشت
۱۰عطار که بود کشتهٔ تو
دریاب که کشتهتر کنون گشت
۱۱