هر دل که ز عشق بی نشان رفت
در پردهٔ نیستی نهان رفت
۱از هستی خویش پاک بگریز
کین راه به نیستی توان رفت
۲تا تو نکنی ز خود کرانه
کی بتوانی ازین میان رفت
۳صد گنج میان جان کسی یافت
کین بادیه از میان جان رفت
۴راهی که به عمرها توان رفت
مرد ره او به یک زمان رفت
۵هان ای دل خفته عمر بگذشت
تا کی خسبی که کاروان رفت
۶ای جان و جهان چه مینشینی
برخیز که جان شد و جهان رفت
۷از جملهٔ نیستان این راه
آن برد سبق که بی نشان رفت
۸چون نیستی از زمین توان برد
کی هست توان بر آسمان رفت
۹محتاج به دانهٔ زمین بود
مرغی که ز شاخ لامکان رفت
۱۰عطار چو ذوق نیستی یافت
از هستی خویش بر کران رفت
۱۱