دل خون شد و از توام خبر نیست
هر روز مرا دلی دگر نیست
۱گفتم که دلم به غمزه بردی
گفتا که مرا ازین خبر نیست
۲زر میخواهی که دل دهی باز
جان هست مرا ولیک زر نیست
۳مینتوانم سر از تو پیچید
گر هست سَرِ مَنَت وگر نیست
۴در گلبن آفرینش امروز
از روی تو گل شکفتهتر نیست
۵پر پرتو روی توست عالم
لیکن چکنم مرا نظر نیست
۶دین آوردم که نور دین را
بی روی تو ذرهای اثر نیست
۷کفر آوردم که کافری را
از حلقهٔ زلف تو گذر نیست
۸کفر است قلاوز ره عشق
در عشق تو کفر مختصر نیست
۹جز کافری و سیاهرویی
در عالم عشق معتبر نیست
۱۰خاکش بر سر که همچو عطار
در کوی تو همچو خاک در نیست
۱۱