از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست
مستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست
۱در جشن می عشق که خون جگرم ریخت
نقل من دلسوخته جز خون جگر نیست
۲مستانِ میِ عشق درین بادیه رفتند
من ماندم و از ماندن من نیز اثر نیست
۳در بادیهٔ عشق نه نقصان نه کمال است
چون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نیست
۴گویند برو تا به درش برگذری بوک
هیهات که گر باد شوم روی گذر نیست
۵زین پیش دلی بود مرا عاشق و امروز
جز بیخبریم از دل خود هیچ خبر نیست
۶جانا اگرم در سر کار تو رود جان
از دادن صد جان دگرم بیم خطر نیست
۷در دامن تو دست کسی میزند ای دوست
کاو در ره سودای تو با دامن تر نیست
۸دانی که چه خواهم من دلسوخته از تو
خواهم که نخواهم، دگرم هیچ نظر نیست
۹عطار چنان غرق غمت شد که دلش را
یک دم دل دل نیست زمانی سر سر نیست
۱۰