خاصیت عشقت که برون از دو جهان است
آن است که هرچیز که گویند نه آن است
۱برتر ز صفات خرد و دانش و عقل است
بیرون ز ضمیر دل و اندیشهٔ جان است
۲بینندهٔ انوار تو بس دوخته چشم است
گویندهٔ اسرار تو بس گنگ زبان است
۳از وصف تو هر شرح که دادند محال است
وز عشق تو هر سود که کردند زیان است
۴در پردهٔ پندار چو بازی و خیال است
جز عشق تو هر چیز که در هر دو جهان است
۵گر عقل نشان است ز خورشید جمالت
یک ذره ز خورشید، فلک مژدهرسان است
۶یک ذرهٔ حیران شده را عقل چو داند
کز جملهٔ خورشید فلک چند نشان است
۷چو عقل یقین است که در عشق عقیله است
بی شک به تو دانست تو را هر که بدان است
۸در راه تو هرکس به گمانی قدمی زد
وین شیوه کمانی نه به بازوی گمان است
۹چه سود که نقاش کشد صورت سیمرغ
چون در نفس باز پس انگشت گزان است
۱۰گرچه بود آن صورت سیمرغ ولیکن
چون جوهر سیمرغ به عینه نه همان است
۱۱فیالجمله چه زارم، چکنم، قصه چه گویم
کان اصل که جان است هم از خویش نهان است
۱۲عطار که پی برد بسی دانش و بینش
اندر پی آن است که بالای عیان است
۱۳