ای همنفسان تا اجل آمد به سر من
از پای درافتادم و خون شد جگر من
۱رفتم نه چنان کامدنم روی بود نیز
نه هست امیدم که کس آید به بر من
۲آخر به سر خاک من آیید زمانی
وز خاک بپرسید نشان و خبر من
۳گر خاک زمین جمله به غربال ببیزند
چه سود که یک ذره نیابند اثر من
۴من دانم و من حال خود اندر لحد تنگ
جز من که بداند که چه آمد به سر من
۵بسیار ز من دردسر و رنج کشیدند
رستند کنون از من و از دردسر من
۶غمهای دلم بر که شمارم که نیاید
تا روز شمار این همه غم در شمر من
۷من دست تهی با دل پر درد برفتم
بردند به تاراج همه سیم و زر من
۸در ناز بسی شام و سحر خوردم و خفتم
نه شام پدید است کنون نه سحر من
۹از خواب و خور خویش چه گویم که نمانده است
جز حسرت و تشویر ز خواب و ز خور من
۱۰بسیار بکوشیدم و هم هیچ نکردم
چون هیچ نکردم چه کند کس هنر من
۱۱غافل منشینید چنین زانکه یکی روز
بر بندد اجل نیز شما را کمر من
۱۲جان در حذر افتاد ولی وقت شد آمد
جانم شد و بیفایده آمد حذر من
۱۳بر من همه درها چو فرو بست اجل سخت
تا روز قیامت که در آید ز در من
۱۴در بادیه ماندیم کنون تا به قیامت
بیمرکب و بیزاد دریغا سفر من
۱۵از بس که خطر هست درین راه مرا پیش
دم مینتوان زد ز ره پرخطر من
۱۶دی تازه تذروی به دم اندر چمن لطف
امروز فرو ریخت همه بال و پر من
۱۷دی در مقر جاه به صد ناز نشسته
تابوت شد امروز مقام و مقر من
۱۸از خون کفنم تر شد و از خاک تنم خشک
این است کنون زیر زمین خشک و تر من
۱۹من زیر لحد خفته و می باز نه استد
باران دریغا همه شب از زبر من
۲۰بر باد هوا نوحهٔ من میکند آغاز
هر خاک که شد زیر قدم پی سپر من
۲۱هرگاه که در ماتم و در نوحه گراید
ماتمزده باید که بود نوحه گر من
۲۲خواهم که درین واقعه از بس که بگریند
پر گل شود از اشک همه رهگذر من
۲۳دردا و دریغا که درین درد ندارند
یک ذره خبر از من و از خیر و شر من
۲۴دردا و دریغا که بسی ماحضرم بود
امروز دریغ است همه ماحضر من
۲۵دردا و دریغا که ندانم که کجا شد
آن دیدهٔ بینا و دل راه بر من
۲۶دردا و دریغا که ز آهنگ فروماند
در پرده شد آواز خوش پردهدر من
۲۷دردا و دریغا که چو در شست فتادم
از درج صدف ریخته شد سی گهر من
۲۸دردا و دریغا که فرو ریخت به صد درد
همچو گل سرخ آن لب همچون شکر من
۲۹دردا و دریغا که مرا خار نهادند
تا شد چو گل زرد رخ چون قمر من
۳۰دردا و دریغا که به یک باد جهانسوز
در خاک لحد ریخت همه برگ و بر من
۳۱دردا و دریغا که ستردند به یک بار
از دفتر عمر آیت عقل و بصر من
۳۲دردا و دریغا که هم از خشک و تر ایام
بر خاک فرو ریخت همه خشک و تر من
۳۳عطار دلی دارد و آن نیز به خون غرق
تا کی نگرد در دل من دادگر من
۳۴گر حق به دلم یک نظر لطف رساند
حقا که نیاید دو جهان در نظر من
۳۵