اگر به مدت جاوید ذرههای جهان
سخنسرای شوندی به صدر هزار زبان
۱صفات ذات جهانآفرین دهندی شرح
ز صد هزار یکی در نیایدی به بیان
۲سخن عرض بود اندر عرض کجا گنجد
منزهی که برون است از زمان و مکان
۳خدای پاک قدیم ازل که در ره او
به چشم عقل کم از ذره است هر دو جهان
۴اگر بود دو جهان و اگر نه ملکت او
به قدر یک سر سوزن نیاورد نقصان
۵چنان به ذات خود از هر دو کون مستغنی است
که هست هستی خلقش چو نیستی یکسان
۶اگر شود همه عالم ز کافران تاریک
نگیرد آینهٔ کبریاش گردی از آن
۷به جنب او دو جهان قطرهای است از دریا
چه کم شود چه زیادت ز قطرهٔ باران
۸بدان که چشمهٔ حیوان نیافت اسکندر
تغیری نپذیرفت چشمهٔ حیوان
۹زهی کمال خدایی که صد هزار عقول
ز فهم کردن او ماندهاند سرگردان
۱۰مقدری که هزاران هزار خلق عجب
پدید کرد ز آمیزش چهار ارکان
۱۱بر آورید ز دودی کبود در شش روز
بکرد چار گهر هفت قبهٔ گردان
۱۲ز چوب خشک به صنعتگری برون آورد
هزار گونه گل تازه روی در بستان
۱۳هزار نقش عجایب نگاشت بر هر برگ
که گشت چهرهٔ هر برگ چون نگارستان
۱۴ز روی برگ تماشای خرد برگ کنید
که خرده کاری قدرت همی کند یزدان
۱۵نمود قدرت او دشمن سیهدل را
میان مغز سر از نیش نیم پشه سنان
۱۶حبیب حضرت خود را کشید بر در غار
ز پردهای که تند عنکبوت شادروان
۱۷ز کرم پیله که ابروی و چشم از اطلس داشت
هزار اطلس و اکسون ز پرده کرد عیان
۱۸به نحل وحی فرستاد تا پدید آورد
شراب مختلف الوان شفای هر انسان
۱۹هزار نافه مشکین نمود در یکدم
ز خون سوختهٔ آهوان ترکستان
۲۰به زیر پرده سیه جامهٔ خلیفه نشاند
که هست مدرک اشکال و مبصر الوان
۲۱ز راست و چپ دو صدف راست کرد از پی سمع
که پر جواهر معنی شود ز لحن لسان
۲۲به دست قدرت خود نافهٔ مشام گشاد
که تا ز سوی یمن بشنود دم رحمان
۲۳ز صنع خود پس سی و دو دانه مروارید
فراخت تیغ زبان در میان درج دهان
۲۴حواس را شفعی داد سوی محسوسات
وزین حواس که گفتم رهی گشاد به جان
۲۵که تا به واسطهٔ حس ز اهل معنی گشت
به قدر مرتبهٔ خویش جان معنی دان
۲۶هزار سال اگر فکر میکنی در حس
حقیقتش نشناسی به حجت و برهان
۲۷به عقل ریزهٔ خود چون به کنه حس نرسی
به کنه جان نتوانی رسید پس آسان
۲۸چو کنه جان نشناسی تو و حقیقت حس
مکن به کنه خداوند دعوی عرفان
۲۹اگر تو در ره کنه خدای از سر عقل
به وجه راست تفکر کنی هزار قران
۳۰به عاقبت ز سر عاجزی و حیرانی
برآیی از دل و جان و فروشوی حیران
۳۱چو زهره نیست تو را گرد ذات او گشتن
ز ذات در گذر و گرد صنع کن جولان
۳۲هلاک خویش مجوی و به گرد ذات مگرد
که وادیی است که آن را پدید نیست کران
۳۳چگونه عقل تو یارد به گرد ذاتی گشت
که هست نه فلکش حلقهٔ در ایوان
۳۴بدان که عقل تو یک قطره است و قطرهٔ آب
چگونه فهم کند کنه بحر بیپایان
۳۵بسا کسا که ز عالم نشان او گم شد
میان خاک بریخت و ازو نیافت نشان
۳۶برو گزاف مگو چون به کنه او نرسی
که هرچه عقل تو اندیشه کرد نیست چنان
۳۷ببین که چند هزاران فرشتهاند مدام
بمانده بر درش انگشت عجز بر دندان
۳۸فرشتگان چو به کنه خدای مینرسند
سرشتگان گل و آب کی رسند بدان
۳۹کمال عزت او بین و دم مزن زنهار
که خامشی است درین درد جمله را درمان
۴۰مکن قیاس و بیندیش و هوشدار و بدانک
عظیم بار خدایی است خالق کیهان
۴۱مهیمنا صمدا خاتمالنبیین گفت
که هست دنیا بر اهل دین من زندان
۴۲کسی که در بن زندان هزار بار بسوخت
مکن به آتش دوزخ دگر رهش سوزان
۴۳از آن سبب که چنان اقتضا کند در عقل
که هر که جست ز زندان برست جاویدان
۴۴مرا چو در بن زندان نکو نداشتهاند
به بوستان بهشتم به خوشدلی برسان
۴۵از آن شراب که در جام مخلصان ریزی
به جان پاک محمد که قطرهای بچشان
۴۶تو میزبان بهشتی و من رسیده ز راه
فرو مبند در خلد کامدم مهمان
۴۷ز تف هیبت تو آتش از دلم برخاست
به آب مغفرتت آتش دلم بنشان
۴۸بسی ز بی خبری جرم کردم و گفتم
که تو ببخشم ای ناگزیر و بگذر از آن
۴۹امید بنده وفا کن به حق احسانت
که کس نماند که نومید ماند از آن احسان
۵۰چنان ز بار گنه گردنم گرانبار است
که این سبکدل بیچاره رایگانست گران
۵۱اگر چنان است که کاریت راست خواهد شد
به قهر کردن ما جمله حکم توست روان
۵۲زیان خلق مخواه و به فضل خویش ببخش
چون نیست ملک تو را از گناه خلق زیان
۵۳منم دلی و چه دل نیم قطره خون و آن نیز
چنان که نیست برو اعتماد نیم زمان
۵۴چه خیزد از دل پر خون من که هر ساعت
برآورد ز تمنای خود دو صد طوفان
۵۵دلی ز دست در افتاده در هزار هوس
اسیر مانده در تختهبند صد خذلان
۵۶لباس کرده کبود از سفید کاری خویش
سیاه کرده سفیدی او همه دیوان
۵۷مذبذبی شده اندر میان خلق مدام
نه در عبادت خود ثابت و نه در عصیان
۵۸مقدسا گنهی کان تو دانی از عطار
به زیر پرده ستاریش بدار نهان
۵۹