نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرم
نه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم
۱بی آب و دانه در قفسی تنگ ماندهام
پرها زنم چو زین قفس تنگ بر پرم
۲زان چرخ چنبری رسن و دلو ساخته است
تا سر در آرد از رسن خود به چنبرم
۳سیرم ز روز و شب که درین حبس پر بلا
روزی به صد زحیر همی با شب آورم
۴از بسکه همچو نقطهٔ موهوم شد دلم
سرگشتهتر ز دایره بیپای و بیسرم
۵تا عالم مجاز نهادم به زیر پای
همچو سراب شد همه عالم سراسرم
۶تا روح و نفس هر دو به هم بازماندهاند
گاهی فرشتهطبعم و گه دیوپیکرم
۷بر کل کاینات سلیمان وقتمی
گر دیو نفس یک نفسستی مسخرم
۸معلوم شد مرا که منم تا که زندهام
مجبور در صفت که به صورت مخیرم
۹کاری است بس عجایب و پوشیده کار حق
عمری است تا به فکرت این کار اندرم
۱۰بر پی شوم بسی و چو گم کردهاند پی
از سر پی اوفتادم از آن پی نمیبرم
۱۱از عشوههای خلق به حلقم رسید جان
نه عشوه میفروشم و نه عشوه میخرم
۱۲هر بیخبر برادر خویشم لقب نهد
آری چو یوسفم من و ایشان برادرم
۱۳دل شد سیاه و موی سپید از غرور خلق
چند از سپید کاری خلق سیه گرم
۱۴بی وزن ماندهام چو ندارم چه سود سنگ
لیکن ز سنگ و هنگ درین کفه چون زرم
۱۵مشتی کلوخ سنگ ندارند لاجرم
چون کفه مانده بی زر و چون ذره برترم
۱۶بر من مزوری کند از هر سخن حسود
بیمار اوست چند نماید مزورم
۱۷نی نی چو شکر هست شکایت چرا کنم
گر خلق یار نیست خدا هست یاورم
۱۸چون من بساط شکر کنون گستریدهام
از گفتهٔ حسود شکایت چه گسترم
۱۹چون مس بود وجود عدو کیمیای اوست
یک ذره آفتاب ضمیر منورم
۲۰دیوان من درین خم زنگاری فلک
اکسیر حکمت است که گوگرد احمرم
۲۱معنی نگر که چشمهٔ خضر است خاطرم
دعوی نگر که ملک سخن را سکندرم
۲۲در چار بالش سخنم پادشاه نظم
وز حد برون معانی بکر است لشکرم
۲۳تیغی که ذوالفقار من آمد به پیش خصم
آن تیغ گوهری است زبان سخنورم
۲۴گر خصم منقطع شده برهان طلب کند
برهان قاطع است زبان چو خنجرم
۲۵در قوت و طراوت معنی نظیر من
صورت مکن که بر صفت آب و آذرم
۲۶گر خصم بالشی کند از آب و آتشم
بر خاکش افکنم خوش و چون آب بگذرم
۲۷خورشید جانفزای بود نور خاطرم
جام جهاننمای بود رشح ساغرم
۲۸هر خون که جوش میزند از عشق در دلم
آن خون به وقت نطق شود مشک اذفرم
۲۹هر مهرهای که من به سخن گوهری کنم
از حقهٔ سپهر فشانند گوهرم
۳۰چون من کمان گروههٔ فکرت کنم به چنگ
از چارچوب عرش در آید کبوترم
۳۱گویی که خاطرم فلک نجم ثابت است
از بس که هست بر فلک خاطر اخترم
۳۲نی نی که بی حساب فلک را گر اختر است
هم در شب است من ز حسابش بنشمرم
۳۳بیاختر است روز و نیم من به روز او
کاختر بود به روز و به شب همچو اخگرم
۳۴گر باورم نداری ازین شرح نکتهای
سکان هفت دایره دارند باورم
۳۵خوانی کشیدهام ز سخن قاف تا به قاف
هم کاسهای کجاست که آید برابرم
۳۶نظاره را بخوان من آیند جن و انس
چون خوان عام همچو سلیمان بگسترم
۳۷خوان فلک که هست سیه کاسه هر شبی
یک گرده دارد از مه چندان که بنگرم
۳۸وان گرده گاه پاره کند گه درست باز
یعنی که هم نمیدهم و هم نمیخورم
۳۹من خوان هنوز بازنپیچم که در رسد
از غیب میزبانی صد خوان دیگرم
۴۰از رشک خوان من فلک ار طعمهای نکرد
پس صورت مجره چرا شد مصورم
۴۱روحانیان شدند برین خوان پر ابا
شیرینسخن ز لذت حلوای شکرم
۴۲هر صورت جماد که برخوان من نشست
برخاست جانور ز دم روح پرورم
۴۳میخوارهای که کاسه بدزدد ز خوان من
بیشک بود فضولی کاسه کجا برم
۴۴همچون مسیح گرده و خوان بر زمین زنم
گر روح قدس آب نیارد ز کوثرم
۴۵هر روز طشت دار فلک دست شوی را
آب حیات و طشت زر آرد ز خاورم
۴۶اول به پای آمد و آخر به سر بشد
کوی فلک ز رایحه بوی مجمرم
۴۷یارب بسی فضول بگفتم ز راه رسم
استغفرالله از همه گردان مطهرم
۴۸بی بحر رحمت تو مرا موت احمر است
سیرم بکن که تشنهٔ آن بحر اخضرم
۴۹زین هفت حقه فلکم بگذران که من
چون مهرهای فتاده درین تنگ ششدرم
۵۰روزی که زیر خاک شوم رحمتی بکن
سختم مگیر زانکه من آن صید لاغرم
۵۱روزی که سر ز خاک برآرم بپوش عیب
رسوام مکن میانه غوغای محشرم
۵۲رویم مکن سیاه که در روز رستخیز
ترسم از آنکه باز نداند پیمبرم
۵۳گر رد کنی مرا واگر درپذیریم
خاک سگان کوی توام بلکه کمترم
۵۴فی الحال سرخروی دو عالم شوم به حکم
گر یک نظر کنی تو به روی مزعفرم
۵۵تا هست عمر چون سگ اصحاب کهف تو
سر بر دو دست بر سر کویت مجاورم
۵۶بر خاک درگه تو شفاعت گری کند
از خون دیده گر سر مویی شود ترم
۵۷فریاد رس مرا که تو دانی که عاجزم
و آزاد کن مرا که تو دانی که مضطرم
۵۸آزاد از گنه کن و از بندگیت نه
کز بندگیت خواجگی آمد میسرم
۵۹عطار بر در تو چو خاک است منتظر
یارب درم مبند که من خاک آن درم
۶۰