دلی پر گوهر اسرار دارم
ولیکن بر زبان مسمار دارم
۱چو یک همدم نمیدارم در آفاق
سزد گر روی در دیوار دارم
۲چو هیچ آزادهٔ داننده دل نیست
چه سود ار جان پر از گفتار دارم
۳درین تنهایی و سرگشتگی من
نه یک همدم نه یک دلدار دارم
۴مرا گویند کو عزلت گرفته است
درین عزلت خدا را یار دارم
۵سر کس میندارم چون کنم من
مگر من طبع بوتیمار دارم
۶سرم ببریده باد از بن قلموار
اگر یک دم سر دستار دارم
۷مرا گویند او کس را ندارد
اگر بینم کسی نهمار دارم
۸مرا از خلق ناهموار تا چند
همی هموار و ناهموار دارم
۹ندانم برد من تیمار یک کس
چگونه این همه تیمار دارم
۱۰ز دنیایی مرا چیزی که نقد است
جهانی زحمت اغیار دارم
۱۱چو در عالم نمیبینم رفیقی
میان خاره دل پر خار دارم
۱۲کجاست اندر جهان اسرارجویی
که تا با او شبی بیدار دارم
۱۳بر امید هم آوازی شب و روز
طریق گنبد دوار دارم
۱۴چه جویم همدمی چون مینیابم
که هم دم دم به دم اسرار دارم
۱۵به حمدالله رغما للمرائی
تنی پاک و دلی هشیار دارم
۱۶درون دل مرا گلزار عشق است
که دایم سر درین گلزار دارم
۱۷برون نایم ازین گلزار هرگز
چو خود را در درون غمخوار دارم
۱۸همه دنیا چو مردار است حقا
نیم سگ چون سر مردار دارم
۱۹فریدم فرد بنشستم که در دل
ز فردیت بسی انوار دارم
۲۰درخت موسی از دورم نمودند
سزد گر آه موسیوار دارم
۲۱اگر موسی نیم موسیچه هستم
درون سینه موسیقار دارم
۲۲چو موسیقار مینالم به زاری
که کاری مشکل و دشوار دارم
۲۳ز کار خویشتن تا چند گویم
که باشم من کجا مقدار دارم
۲۴ز هر چیزی که گفتم توبه کردم
زبان اکنون بر استغفار دارم
۲۵میان خلق از آن معنی عزیزم
که نفس خویشتن را خوار دارم
۲۶خطا گفتم غلط کردم که در راه
به نادانی خویش اقرار دارم
۲۷مگردانید سر از من به خواری
که سرگردانی بسیار دارم
۲۸مرا سودای دلبندی چنان کرد
که عمری رفت و عمری کار دارم
۲۹چو از هستی او با خویش افتم
ز ننگ هستی خود عار دارم
۳۰دلی در راه او در کفر و اسلام
میان کعبه و خمار دارم
۳۱بوینیدم بسوزیدم در آتش
که زیر خرقه در زنار دارم
۳۲ندارم ذرهای مقصود حاصل
ولی اندیشه صد خروار دارم
۳۳فغان از هستی عطار امروز
من این غم جمله از عطار دارم
۳۴خداوندا تو میدانی که دیر است
که از ایوان تو ادرار دارم
۳۵به فضل ادرار خود را تازه گردان
که هم بی برگم و هم بار دارم
۳۶گر استعداد ادرار توام نیست
به دست توست چون انکار دارم
۳۷