آنچه در قعر جان همییابم
مغز هر دو جهان همییابم
۱وانچه بر رست از زمین دلم
فوق هفت آسمان همییابم
۲در رهی اوفتادهام که درو
نه یقین نه گمان همییابم
۳روز پنجه هزار سال آنجا
همچو باد وزان همییابم
۴غرق دریا چنان شدم که در آن
نه سر و نه کران همییابم
۵گم شدم گم شدم نمیدانم
که منم آنچه آن همییابم
۶خاک بر فرق من اگر از خویش
سر مویی نشان همییابم
۷گاه گاهی چو با خودم آرند
جای خود لامکان همییابم
۸آنچه آن کس نیافت و جان درباخت
من ز حق رایگان همییابم
۹هر دم از آفتاب حضرت حق
جای صد مژدگان همییابم
۱۰گوییا ای نیم من آنکه بدم
خار را ضیمران همییابم
۱۱آنکه پهلو نسود با موری
این دمش پهلوان همییابم
۱۲گر تو گویی که من نیم خود را
با تو هم داستان همییابم
۱۳جان من زان چنین توانا شد
که تنی ناتوان همییابم
۱۴ز غم حق که هر دم افزون باد
دل و جان شادمان همییابم
۱۵چون نیم در سبب چرا گویم
شادی از زعفران همییابم
۱۶گاه خود را چو مور میبینم
گاه پیل دمان همییابم
۱۷گاه سر را به نور دیدهٔ سر
برتر از هفت خان همییابم
۱۸پای جان بر ثری همیبینم
فرق بر فرقدان همییابم
۱۹چون پری گوشهای گرفتن از آنک
مردم از دیدگان همییابم
۲۰من بمردم از آن نگوید کس
کاثری از فلان همییابم
۲۱تا گل دل ز خاوران بشکفت
همه دل بوستان همی یابم
۲۲طرفه خاری که عشق خود گل اوست
در ره خاوران همییابم
۲۳عرش بالا درخت خوشهٔ عشق
خار را گلستان همییابم
۲۴از دم بوسعید میدانم
دولتی کین زمان همییابم
۲۵از مددهای او به هر نفسی
دولتی ناگهان همییابم
۲۶دل خود را ز نور سینهٔ او
گنج این خاکدان همییابم
۲۷تا که بیخویش گشتهام من ازو
خویش صاحب قران همییابم
۲۸بر تن خویش جزو جزوم را
همچو صد دیدهبان همییابم
۲۹هرچه رفت ارچه من نیم بر هیچ
پای خود در میان همییابم
۳۰هر کجا در دو کون دایرهای است
نقطهٔ جمله جان همییابم
۳۱سر مویی که پی به جان دارد
قید شیر ژیان همییابم
۳۲چون ز یک قالبند جملهٔ خلق
همه یک خاندان همییابم
۳۳از ازل تا ابد هرآنچه برفت
جمله یک داستان همییابم
۳۴جملهٔ کاینات زندگی است
من نه تنها چنان همییابم
۳۵همه یک رنگ و او ندارد رنگ
این به عین عیان همییابم
۳۶هر وجودی که آشکارا گشت
خود به کنجی نهان همییابم
۳۷رخش دل را که جان سوار بر اوست
عقل بر گستوان همییابم
۳۸مرغ جان را که علم دانهٔ اوست
از دو کون آشیان همییابم
۳۹عقل را آستین به خون در غرق
سر برین آستان همییابم
۴۰پنج حس را میان هشت بهشت
چار جوی روان همییابم
۴۱نفس خاکی روح بستهٔ اوست
دام دارالهوان همییابم
۴۲گردش چرخ را شبان روزی
دایهٔ انس و جان همییابم
۴۳آن جهان مغز این جهان است همه
وین جهان استخوان همییابم
۴۴هر سبک روح را که اخلاصی است
قیمت او گران همییابم
۴۵هر صناعت که خلق میورزند
دانهٔ دام نان همییابم
۴۶اهل بازار را ز غایت حرص
پیر بازارگان همییابم
۴۷خلق را در امور دنیاوی
زیرک و خرده دان همییابم
۴۸رفت نسل کیان کنون بنگر
تا کیان را کیان همییابم
۴۹بر سر یوسفان کنعانی
دو سه گرگی شبان همییابم
۵۰بر سر هر خری که گاو سر است
رایت کاویان همی یابم
۵۱زندگان مردگان بیخبرند
مردگان زندگان همییابم
۵۲جمله ذرههای تحت زمین
تاج نوشیروان همییابم
۵۳چرخ را همچو گوی سرگردان
در خم صولجان همییابم
۵۴روز و شب را که خصم یکدگرند
روم و هندوستان همییابم
۵۵خلق را در میان جنگ دو خصم
در خروش و فغان همییابم
۵۶از جهان جهنده هیچ مگوی
که جهان را جهان همییابم
۵۷اندرین باغ کفر و ایمان را
چون بهار و خزان همییابم
۵۸صد هزاران هزار بوقلمون
زیر نه پرنیان همییابم
۵۹نقش بندان آفرینش را
جان و دل خان و مان همییابم
۶۰ژندهپوشان لاابالی را
شاه خسرو نشان همییابم
۶۱توسنان را به زجر داغ ادب
برنهاده بران همییابم
۶۲پیش چشم کسی که راه ندید
مژه همچون سنان همییابم
۶۳هر که دل همچو تیر دارد راست
پشت او چون کمان همییابم
۶۴خلق همچو زرند و دنیی را
محک امتحان همییابم
۶۵بود و نابود ما که پنداری است
حکمت جاودان همییابم
۶۶ذرههای جهان به عرش خدای
پایه نردبان همییابم
۶۷گفتی آن آب را که عرش بر اوست
اشک کروبیان همییابم
۶۸رخش فکرت که رستم جان راست
با فلک هم عنان همییابم
۶۹قصه خود چگویمت که دو کون
قصه باستان همییابم
۷۰هر کجا ذرهای است در دو جهان
زیر بار گران همییابم
۷۱چیست آن بار عشق حضرت اوست
راستی جای آن همییابم
۷۲زیر عرشش دو کون پر عاشق
اوفتاده ستان همییابم
۷۳شمع جان های عاشقانش را
نور بخش جنان همییابم
۷۴دل ذرات هر دو عالم را
عشق یک دلستان همییابم
۷۵در کمالش دو کون را دایم
باز مانده دهان همییابم
۷۶در رسنهای منجنیق شناخت
عقل یک ریسمان همییابم
۷۷طوطی روح در رهش چو مگس
دست بر سر زنان همییابم
۷۸شیر مردان مرد را اینجا
در پس دوکدان همییابم
۷۹جملهٔ خلق را درین دریا
چون نم ناودان همییابم
۸۰کوه را تا به کاه بر در او
کمری بر میان همییابم
۸۱بر درش سر بریده همچو قلم
عقل بر سر دوان همییابم
۸۲راه او از نثار دانهٔ جان
چون ره کهکشان همییابم
۸۳بر گواهی او دو عالم را
یک دل و یک زبان همییابم
۸۴آسمان و زمین و مطبخ او
آن کفی وین دخان همییابم
۸۵خوان کشیده است دایم و هر دم
صد جهان میهمان همییابم
۸۶خوانده و راندهای چو درماندند
کرمش میزبان همییابم
۸۷بر سر هر چه در وجود آورد
حفظ او پاسبان همییابم
۸۸بر همه کاینات تا موری
لطف او مهربان همییابم
۸۹بر سر هر که سر نباخت درو
قهر او قهرمان همییابم
۹۰در عطاهای دست حضرت او
صد جهان بحر و کان همییابم
۹۱بر سر نیستان هست نمای
دست او درفشان همییابم
۹۲زرد رویان درگه او را
روی چون ارغوان همییابم
۹۳در تماشای او که اوست همه
دو جهان کامران همییابم
۹۴هر که سودی طلب کند به از او
همه کارش زیان همییابم
۹۵گرچه توفیق کرد تکلیفش
هم دم همکنان همییابم
۹۶ملک و جن و انس را که بوند
ره بر کاروان همییابم
۹۷رهبر و راه و راهرو همه اوست
من بدین صد بیان همییابم
۹۸غیر چون نیست حکم بر که نهند
حکم او خود روان همییابم
۹۹آفتابی است حضرتش که دو کون
پیش او سایهبان همییابم
۱۰۰این جهان و آن جهان هر دو یکی است
اثر غیب دان همییابم
۱۰۱معطی جان که خاک درگه اوست
نور عقل و روان همی یابم
۱۰۲جان در اوصاف او همیجوشد
تا قلم در بنان همییابم
۱۰۳شعر عطار را که نور دل است
زیور شعریان همییابم
۱۰۴خالقا عفو کن بپوش و مپرس
وایمنم کن که امان همییابم
۱۰۵