تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت
خاک در چشم آفتاب انداخت
۱سر زلفش چو شیر پنجه گشاد
آهوان را به مشک ناب انداخت
۲تیر چشمش که عالمی خون داشت
اشتری را به یک کباب انداخت
۳لب شیرینش چون تبسم کرد
شور در لؤلؤ خوشاب انداخت
۴تاب در زلف داد و هر مویش
در دلم صد هزار تاب انداخت
۵خیمهٔ عنبرینت ای مهوش
در همه حلقها طناب انداخت
۶شوق روی چو آفتاب تو بود
کاسمان را در انقلاب انداخت
۷شکری از لبت به سرکه رسید
سرکه را باز در شراب انداخت
۸عرقی کرد عارض چو گلت
نظرم بر گل و گلاب انداخت
۹روی ناشسته خوشتری بنشین
کاتشی روی تو در آب انداخت
۱۰از لب تو فرید آبی خواست
در دلش آتش عذاب انداخت
۱۱