دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوار
که دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار
۱همان به است که شیران ز بیشه برنایند
که گربگان تنکروی میکنند شکار
۲همان به است که بازانش پر شکسته بوند
ز عالمی که کلنگش بود قطار قطار
۳همان به است که گل زیر غنچه بنشیند
که وقت هست که سر تیزیی نماید خار
۴همان به است که کنجی گزیند اسکندر
چو روستایی ده گنج مینهد به حصار
۵همان به است که پنهان بماند آب حیات
که آب شور فزون دارد این زمان مقدار
۶برو خموش که در پیش چشم مشتی کور
چه سنگریزه فشانی چه لل شهوار
۷به روزگار ز چشم آب آر و دست بشوی
که بر تو آتش دوزخ همیکنند انبار
۸سزد که کرکس مردار خوار خوانندت
که ترک مینتوان گرفتن این مردار
۹به پای خویش به گور آمدی سر خود گیر
که چرخ از پی تو دارد آتشین مسمار
۱۰اگر زمانه زمانت نداد دل خوش دار
که یک زمان است خوشی زمانهٔ غدار
۱۱میان طشت پر آتش شکنجه را خوش باش
که هست گرد تو این طشت آتشین دوار
۱۲چو نیست کار جهان پایدار سر بر نه
وزین زمانهٔ ناپایدار دست بدار
۱۳یقین بدان که عروس جهان همه جایی است
کز اندرون به نکال است و از برون به نگار
۱۴ز عالمی به چه نازی که گر نگاه کنی
پر آدمی است زمینش کنار تا به کنار
۱۵عجب درین که یکی بازماند و هر روز
فرو شدند درین بادیه هزار هزار
۱۶نه هیچ کس خبری باز داد ازین ره دور
نه هیچ کس گرهی برگشاد ازین اسرار
۱۷چو خفتگان همه در زیر خاک بیخبرند
خبر چگونه دهندت ز حال روز شمار
۱۸که این چه راه و چه وادی است این که چندین خلق
بدو فروشد و از هیچ کس نماند آثار
۱۹به چشم عقل خموشان خاک را بنگر
اسیر مانده و در خاک و خون به زاری زار
۲۰نه همدمی نه دمی سرکشیده زیر کفن
نه محرمی نه کسی روی کرده در دیوار
۲۱به خاک ریخته آن زلفهای چون زنجیر
چون زعفران شده آن رویهای چون گلنار
۲۲ز فعل خویش عرق کرده جانش از تشویر
میان خوف و رجا مانده ای خدا زنهار
۲۳اگرچه پیلتنی بود لیک مور ضعیف
به یک دو ماه تنش کرده ذره ذره شمار
۲۴ببین که بر سر این خفتگان خاک زمین
چگونه زار همیگرید ابر روز بهار
۲۵ببین اگرچه بسی ابر زار میگرید
هنوز میننشیند ز خاک جمله غبار
۲۶ز خاک جمله درختی اگر پدید آید
یقین بدان که همه تلخ میوه آرد بار
۲۷مگر که خورد کفی آب عیسی از جویی
به طعم همچو شکر بود آب نوش گوار
۲۸پس از خمی که همان آب بود آبی خورد
که تلخ گشت دهان لطیف معنیدار
۲۹چو آب هر دو یکی بود و آب این یک تلخ
خطاب کرد که یارب شکال من بردار
۳۰فصیح در سخن آمد به پیش او آن خم
که بودهام تن مردی ز مردمان کبار
۳۱هزار بار خم و کوزه کردهاند مرا
هنوز تلخ مزاجم ز مرگ شیرین کار
۳۲اگر هزار رهم خم کنند از سر باز
هنوز تلخی جان کندنم بود به قرار
۳۳سخن شنو ز خم آخر چه خویش سازی خم
برو که زود زند جوش خون تو به تغار
۳۴چه گویم و چه کنم تن زدم شبت خوش باد
که کردهای همه عمرت به هرزه روز گذار
۳۵تو را خدا به کمال کرم بپرورده
تو از برای هوا نفس کردهای پروار
۳۶ببین که چند بگفتند با تو از بد و نیک
ببین که چند تو را مهل داد لیل و نهار
۳۷نه زان است این همه واخواست تا تو بنشینی
ز کبر ریش کنی راست کژ نهی دستار
۳۸هزار دیده سزد دیدههای عالم را
که بر دریغ تو گریند جمله طوفان بار
۳۹تو این سخن بندانی ولیک صبرم هست
که تا اجل کند از خواب غفلتت بیدار
۴۰در آن زمان شوی آگه که باز گیرندت
به پیش خلق جهان نردبان عمر از دار
۴۱دریغ مانده و سودی نه از دریغ تو را
زهی دریغ و زهی حسرت و زهی تیمار
۴۲تو غرهای به جهانی که تا نگاه کنی
نه تو بمانی و نه این جهان ناهموار
۴۳بسی نماند که این نقطههای روشن روی
بریزد از خم این طاق دایره کردار
۴۴ز نفخ صور همه اختران نورانی
ز نه سپر بریزند همچو دانهٔ نار
۴۵هزار نرگس تو چون شکوفههای لطیف
ز هفت گلشن نیلوفری کنند نثار
۴۶چو گردنای هوا با گو زمین گردد
ز هفت منظر این گردنای کژ رفتار
۴۷هزار زلزله در جوهر زمین افتد
ز نعرهٔ لمن الملک واحد القهار
۴۸تو خفتهای و قیامت رسید از آن ترسم
که تا نگاه کنی کس نبینی از دیار
۴۹بسی قرار نگیرند جان و تن با هم
که تا تن ز دار غرور است وجان ز دار قرار
۵۰چو جان و تن بنسازند آدمی پیوست
گهی حنیست گهی دردمند وگه بیمار
۵۱اگر ز حبس بلاها خلاص میجویی
ز خود برون شو و بر پر چو جعفر طیار
۵۲ز کار بیهده خود بازکن به آسانی
که تا تو جان بدهی کار نبودت دشوار
۵۳نفس مزن به هوس در هوای خود که تو را
دو ناظرند شب و روز بر یمین و یسار
۵۴مریز آب خود از بهر نان که هر روزی
تمامت است تو را یک دو گرده استظهار
۵۵به یک دو گرده قناعت کن و به حق پرداز
که کس ز حق نشود از گزاف برخوردار
۵۶مده به شعر فراهم نهاد عمر به باد
که شعر نیست چو شرع محمد مختار
۵۷قدم که بر قدم شرع او نداری تو
تو را ز خرقه بسی خوبتر بود زنار
۵۸شراب شرع خور از جام صدق در ره دین
که تا ز مستی غفلت دلت شود هشیار
۵۹به هرزه پردهشناسی شعر چند کنی
که شعر در ره دین پردهای است بر پندار
۶۰دلم سیاه شد از شعر و مدح بیهوده
همی ز هر چه نه شرع است یارب استغفار
۶۱بزرگوار خدایا تو را زبان نبود
اگر ز فضل تو سودی طلب کند عطار
۶۲تو گفتهای که نه زان آفریدهام خلقی
که تا بر ایشان سودی بود مرا نهمار
۶۳ولیک از پی آن آفریدم ایشان را
که بر خدایی من سودشان بود بسیار
۶۴زیان ما مطلب چون ز ما زیان تو نیست
که نیست سود تو اندر زیان ما ناچار
۶۵قوی بکن من دل مرده را به زندگیی
که مردهام من مسکین به زندگی صد بار
۶۶کسی که یاد کند در دعای خیر مرا
به فضل خود همه حاجات او به خیر برآر
۶۷