خطاب هاتف دولت رسید دوش به ما
که هست عرصهٔ بیدولتی سرای فنا
۱ولی چو نفس جفاپیشه سد دولت شد
طریق دولت دل بسته شد به سد جفا
۲هزار جوی روان کابتر مزاج ازو
زکات خواست همی خشک شد به نوبت ما
۳چو نفس سگ به جفا شام خورد بر دل ما
نفس چگونه برآید کنون ز صبح وفا
۴چگونه نافهگشایی کند صبا به سحر
سپهر شعبده و نافه ورد جیب صبا!
۵هزار نامهٔ حاجت فرو فرستادم
به سوی عرش به دست کبوتران دعا
۶نه یک کبوتر از آن نامهام جواب آورد
نه شد دلم به مراد تمام کامروا
۷منم که هر شب پهنای این گلیم به من
سیه گلیم فلک مینماید از بالا
۸هزار بازی شیرین سپهر بازیگر
که از خوشی نتوان خورد بیش داد مرا
۹چو نقطهای است قضا ساکنم به یک حرکت
که بر گشاد چو پرگار صد دهن به بلا
۱۰به هایهای نیارم گریستن که فلک
به هایهوی درآید ز اشک من عمدا
۱۱ز بس که اشک فرو ریختم ز چشمهٔ چشم
به مد و جزر یکی شد دل من و دریا
۱۲محیط خون نقط دل ز چشم از آن دارم
که چون محیط تن آمد زچشم خون پالا
۱۳سزد که بر رخ چون زرفشانم اشک چو سیم
که روز و شب به زر و سیم میکنم سودا
۱۴ز خون دل همه اشک چو سیم میریزم
که گشت از گل سرخ اشک همچو سیم جدا
۱۵مرا که صد غم بیش است هیچ غم نبود
اگر مرا به غم خویشتن کنند رها
۱۶ز کار خویشتنم دست پاک و حقه تهی
که مهره چون بنشیند میان خوف و رجا
۱۷ز سرگرانی هر دون برون شدیم ز دست
ز چربدستی گردون درآمدیم ز پا
۱۸نه مونسی که شب انس او دهد نوری
نه همدمی که دمی همدمی کند به نوا
۱۹که را به دست شود یک رفیق یکتادل
که خفته در بنهد هفت چارطاق دو تا
۲۰به خنده دم دهدت صبح تا تو خوش بخوری
تو از کجا و دم ریشخند او ز کجا
۲۱اگرچه صبح کلهدار صادق است چه سود
که پردهٔ زربفت شب به تیغ قبا
۲۲وگرچه خوانچهٔ خورشید دایم است ولیک
چه فایده که همه خود همی خورد تنها
۲۳وگرچه کاسهٔ زرین ماه میبینی
سیاه کاسگیش در کسوف شد پیدا
۲۴چو داس ماه نو از بهر آن همیآید
که تا چو خوشه سر خلق بدرود ز قفا
۲۵گیاه میدمد از خاک گور و غم این است
که نیست هیچ غمی داس را ز رنج گیا
۲۶چو آسیا سر این خلق جمله در گردد
ز بس که بر سر ما گشت گنبد خضرا
۲۷کدام میر اجل دیدهای که با او هم
اجل نخورد دوچاری درین سپنج سرا
۲۸کدام مفلس سرگشته را شنیدی تو
که بر سرش بنگردید آسیای فنا
۲۹فرود حقهٔ چرخ و ورای مهرهٔ خاک
تو در میانهٔ این خوش بخفته اینت خطا
۳۰چه خواب دید ندانم سپهر بوالعجبت
که خوش به شعبدهای مست خواب کرد تو را
۳۱صفای دل طلب از بهر آب روی از آنک
ندید روی کسی تا نیافت آب صفا
۳۲ز اشک گرم و دم سرد خود مکن جو خشک
که معتدلتر ازین نیست هیچ آب و هوا
۳۳بسوز خون دل و همچو صبح زن دم صدق
چرا چو نافه شدی تا که دم زنی به ریا
۳۴به وقت صبح فرو میری و عجب این است
که زندهدل شوی از یک دروغ طال بقا
۳۵ز سر سینهٔ خود دم مزن ز پرده برون
که گل ز پرده اگر دم زند شود رسوا
۳۶ز زیر پرده اگر آگهی تو جان نبری
از آن سبب که ازین پرده کس نداد آوا
۳۷اسیر چون و چرایی ز کار پر علت
ولیک کار خدا را نه چون بود نه چرا
۳۸میان بیشهٔ بی علتی چرا مطلب
که آن ستور بود که فرو شود به چرا
۳۹اگر دلیل چو خورشید بایدت بنگر
که بر خدایی او هست ذره ذره گوا
۴۰ز انبیا و رسل دم زنی و پنداری
که همنشینی سلطانیان کنی تو گدا
۴۱در آن مقام که خورشید و ماه جمع شوند
نه ذره راست محل و نه سایه را یارا
۴۲اگر کمال طلب میکنی چو کار افتاد
قضای عمر کنی و رضا دهی به قضا
۴۳چو پیر گشتی و گهوارهٔ تو آمد گور
چو کودکان دغلباز تا به کی ز دغا
۴۴از آن به پیری در گاهواره خواهی شد
که گرچه پیر شدی طفل این رهی حقا
۴۵بدان خدای که در آفتاب معرفتش
به ذرهای نرسد عقل جملهٔ عقلا
۴۶که پختگان ره و کاملان موی شکاف
چو طفلکان به شیرند در طریق فنا
۴۷چو مرغ و ماهی ازین درد شب نمیخسبند
تو هم مخسب که این درد را تویی به سزا
۴۸نه مرغکی است که شب خویشتن در آویزد
چنان در دم نزند ساعتی ز بانگ و نوا
۴۹چو زار ناله کند جمله شب از سر درد
هزار درد بیفزایدش به بوی دوا
۵۰به صبح از سر منقار قطرهٔ خونش
فرو چکد که برآید ز نه فلک غوغا
۵۱اگرچه نوحه کند نوحهگر بسی آن به
که نوحه مادر فرزند کشته کرد ادا
۵۲اگر تو ماتم آن درد داشتی هرگز
پس این سخن را تو راهبر شو ای دانا
۵۳وگرنه از گهر و لعل تا به سنگ و سفال
تفاوتی نکند پیش چشم نابینا
۵۴چو روز روشن خفاش در شب تیره است
ز روز کوری خود شب رود ز بیم ضیا
۵۵کسی که چشمهٔ خورشید را ندارد چشم
جهان هر آینه مشغول داردش به سها
۵۶نفس مزن نفسی و خموش ای عطار
که بیش یک نفسی نیست عمر تو اینجا
۵۷اگر دمی به خموشی تو را میسر شد
زعمر قسم تو آن است روز عرض جزا
۵۸وگر بمیری از این زندگی بی حاصل
به عمر خویش نمیری از آن سپس حقا
۵۹به شعر خاطر عطار را دم عیسی است
از آنکه هست چو موسیش صد ید بیضا
۶۰گرم چو سوسن آزاده ده زبان خوانی
ز نه سپهر بر آید صدا که صدقنا
۶۱ز دور آدم تا این زمان نیافت کسی
نظیر این گهر اندر خزانهٔ شعرا
۶۲بزرگوار خدایا مرا مسوز که من
در اشتیاق درت پختهام بسی سودا
۶۳گناه کردهام و زیر پرده داشتهام
تو هم به پردهٔ فضلت بپوش روز لقا
۶۴ز آستان تو صد شیر چون تواند کرد
به سنگ چون سگ اصحاب کهف دور مرا
۶۵زبان که از پی ذکر توام همی بایست
به شعر بیهده فرسود چون زبان درا
۶۶هر آنچه هست ز نظمم هباء منثور است
مرا ز ملکت هب لی خلاص ده ز هبا
۶۷ز درگهت به مشام دلم رسان به کرم
به دست پیک صبا هر سحر نسیم رضا
۶۸در آن زمان بر خویشم رسان که میگویم
میان سجده که سبحان ربی الاعلی
۶۹