اگر ز گلبن خلقش گلی به بار رسد
به حکم نیشکر آرد برون ز زهرگیا
۱خدایگانا امروز در سواد جهان
به قطع تیغ تو را دیدهام ید بیضا
۲چو اصل گوهر تیغت ز کوه میخیزد
ازین جهت جهد آتش ز صخره صما
۳ز سنگ لاله از آن میدمد که خونین شد
ز بیم خار سر رمح تو دل خارا
۴برو در آمده زان است نیم ترک سپهر
که تا کله بنهد پیش چار ترک تو را
۵تویی که در شب تاریک میکند روشن
هزار چشم به روی تو این سپهر دو تا
۶فلک ز لؤلؤ لا لا از آن طبق پر کرد
که تا نثار کند بر تو لؤلؤ لا لا
۷به جنب قدر تو ماه سپهر تحت افتاد
ورای این چه توان گفت ماورای ورا
۸ز فیض نقطهٔ نام تو همچو دریایی
محیط گشت و چنین نامدار شد طغرا
۹ز کوه حلم تو یک ذره گر پدید آید
هزار کوه به خود درکشد چو کاهربا
۱۰ز موج بحر کف تو چو نشو یافت نمی
نبات سدره و طوبی گرفت نشو و نما
۱۱چو بحر دست تو در جود گوهر افشان شد
فروچکید ز هر قطرهای دو صد دریا
۱۲ز فرق تا به قدم ابر اشک گشت از رشک
ز زیر تا به زبر بحر آب شد ز حیا
۱۳به رشح جام تو دریای خشک لب تشنه است
عجایبی است ز دریای آب استسقا
۱۴ز خجلت کف تو بحر کف چو بر سر زد
گهی ز رعشه بلرزید و گه ز استرخا
۱۵چو قلزمی است کف کافیت که هر روزی
چو شبنمی به همه کوه و بحر کرد هبا
۱۶به حق جود تو ای پادشاه گیتی بخش
که حشو دشمنم آتش فکند در احشا
۱۷اگر مرا ز جناب چو تو سلیمانی
فتاد غیبت هدهد که رفته بد به سبا
۱۸هزار حجت قاطع چو تیغ آرم پیش
که جمله بر گهر صدق من بوند گوا
۱۹بدان خدای که در آفتاب معرفتش
به ذرهای نرسد عقل جملهٔ عقلا
۲۰مقدسی که ز هر پاکیی که بتوان گفت
منزه است از آن وصف و پاک و بیهمتا
۲۱ز شرح حکمت او کند مانده جان و خرد
ز وصف غزت او کور گشته چون و چرا
۲۲جهان پیر چو شش روزه طفل گهواره است
نگار کرد بزد هفت مهدش از میزا
۲۳به علم آنکه هزاران هزار راز شناخت
ز سوز سینهٔ آن مور لیلةالظلما
۲۴به سمع آنکه چو شد پشه در سر نمرود
ز زخم راندن آن نیش میشنود آوا
۲۵به مبدعی که در ابداع او جهانی عقل
به هر نفس ز سر عجز میشود شیدا
۲۶به قادری که به یکدم هزار نقش نگاشت
ز اوج دایرهٔ چرخ و مرکز غبرا
۲۷به صانعی که به یک حلهبافی صنعش
هزار رنگ برآورد خاک چون دیبا
۲۸به یک خدای قدیم و به یک رسول کریم
به یک حضور قیامت به یک شهود لقا
۲۹به دو سجود و دو حرف ظهور کن فیکون
به دو عروج و دو معراج و دو جهان و دنا
۳۰به سه جواهر روح و به سه رطوبت چشم
به سه طلاق به صدق و به سه طریق ملا
۳۱به چار پیک خدای و به چار یار رسول
به چار جوی بهشت و به چار فصل بها
۳۲به پنج فرض نماز و به پنج نزل کتاب
به پنج نوبت شرع و به پنج رکن هدی
۳۳به شش سحرگه فطرت به شش جهات جهان
به شش کرامت و شش روز و شش کریم عبا
۳۴به هفت اختر علو به هفت کشور سفل
به هفت مفرش ارض و به هفت سقف سما
۳۵به هشت جملهٔ عرش و به هشت خفتهٔ کهف
به هشت معتدل و هشت جنةالماوا
۳۶به نه مه بچه و نه مه سراچهٔ مهد
به نه مزاج و به نه طاق گلشن خضرا
۳۷به ده مبشره و ده مقولهٔ عالم
به ده حس و به ده ایام ماه عاشورا
۳۸به جان آنکه نه عالم بدو نه آدم نیز
که غرقه بود در انوار آیه الکبری
۳۹بدان حضور که لااحصئی برآمد ازو
که از هزار ثنا بیش بود آن یک لا
۴۰بدان شرف که ز اقبال بندگی شب قرب
نسیم همنفسی یافت در حریم رضا
۴۱بدان نفس که ز خون شد محاسنش چو عقیق
که سنگ گشت روان از مقابح سفها
۴۲بدان نگار که از وی عکاشه برد سبق
بدان نگارگری کان نگاشت چون دیبا
۴۳به قلب او که هزاران جناح روحالقدس
چو پر یک ملخ آمد در آن عریض فضا
۴۴به چشم او که نکرد التفات ما زاغ او
به جان او که ز خود شد ز ماء مااوحی
۴۵به مجمعی که به صحرای حشر خواهد بود
به جمع آدم و ذریتش به زیر لوا
۴۶به صدق صاحب غار و به عدل کسری شرع
به حلم شاهد قرآن به علم شیر خدا
۴۷به دشنه خوردهٔ آن تشته به خون غرقه
به نوش داروی در زهر کشتهٔ زهرا
۴۸به خون حمزه و عثمان و مرتضی و عمر
به خون یحیی و سبطین و جملهٔ شهدا
۴۹به صد هزار نبی و به بیست و چار هزار
بسی و اند هزار اهل صفه و اهل صفا
۵۰به داغ وجه بلال و دل چو بدر هلال
به وجه زرد صهیب و به درد بودردا
۵۱به آه سرد اویس قرن سوی یثرب
به عشق گرم معاذ جبل سوی مبدا
۵۲به شیر مردی خالد به حکم سیفالله
به اهل بیتی سلمان و خلعت منا
۵۳بدان چهلتن در ریگ رفته تشنه جگر
لباس آن همه یک خرقه، قوت یک خرما
۵۴به شبروان طواف و به ساکنان حرم
به خفتگان بقیع و به کشتگان غزا
۵۵به بو حنیفه که کرد آن حدیث و نص قیاس
مثلثی که مربع نشست دین به نوا
۵۶به شافعی که چو اخبار بی قیاسش بود
سخن ز خواجهٔ دین بی قیاس کرد ادا
۵۷به عین معرفت بایزید و خرقانی
به شوق بی صفت بوسعید و ابن عطا
۵۸بدان مقام که حلاج همچو پنبه بسوخت
ز انالحقش همه حق ماند و محو گشت انا
۵۹به چل صباح که از نور خاص حق بسرشت
خمیر این همه اعجوبه بی سواد مسا
۶۰بدان دمی که چه گر پیر بود عالم طفل
ازو بزاد زنی طفل پیر چون حوا
۶۱به دوسترویی پاکیزگان هفت رواق
به شرمناکی دوشیزگان هفتسرا
۶۲به کار دیدگی آن که کم ز سی سال است
که دور اوست و ز پیری همی رود به عصا
۶۳به قاضیئی که مر او را نیافت یک معلول
ز حجتش که برو نور روی اوست گوا
۶۴به خونیی که بسی قلب بر جناح سفر
به خون بگشته ز ضرب دو دست او به دعا
۶۵به تیغ میر علم کز دهان شیر سپهر
به سرکشی سپر زرد میکند پیدا
۶۶به آب دست نگاری که رود نیل فلک
ز بحر شعر ترش در سه پرده یافت نوا
۶۷به کلک و کاغذ سطان دین نظام دوم
که در سه بعد محقق ازوست خط ذکا
۶۸به تاجری که چو سیماب داشت صرفه ندید
متاع خود به منازل سپرد از سیما
۶۹به شب که از مه نو هندویی است زرین گوش
به روز کز دم صبح است ترک مارافسا
۷۰به علم و حلم پریر و به حکم لازم دی
به روزنامهٔ امروز و به هیبت فردا
۷۱به سابقان شریعت به راسخان علوم
به پختگان طریقت به عادلان قضا
۷۲به صائمان نهار و به قایمان در لیل
به ساجدان سحرگه به صابران غدا
۷۳به خاصگان کمال و به محرمان وصال
به عاشقان جمال و به تشنگان فنا
۷۴به مخلصی که دهد جان به حق به تنهایی
میان سجده ز سبحان ربیالاعلی
۷۵به عاشقی که بزد دست و جان فشان در رفت
هنوز در ره او ناشنیده بانگ درا
۷۶به عارفی که به یک ضرب معرفت جانش
بلا فرو شود آنگه برآید از الا
۷۷به عالمی که ز بیدار داشتن همه شب
چو عقل کل بنخفتد میانهٔ اجزا
۷۸به صادقی که اگر در رهش بود گردی
به هر سحر بنشاند ز چشم خون پالا
۷۹به قانعی که همه کون بوریا پنداشت
که کس نیافت از آن بوریاش بوی ریا
۸۰به عاصیی که پس از توبه در شبی صد بار
به نار و نور درافتد میان خوف و رجا
۸۱به قاف و طور و سراندیب و بوقبیس و احد
به مروه و جبلالرحمه و منا و صفا
۸۲به آب زمزم و آب فرات و آب محیط
به آب کوثر و آب حیات و آب رضا
۸۳به مجمعالعرفات و به محشرالعرصات
به منظرالدرجات و به مخرجالمرعی
۸۴به عز عالم ارواح و عالم اجساد
به فر عالم کبری و عالم صغری
۸۵به بیت معمور و بیت قدس و بیت حرام
به بیت احزان و بیت قبر و بیت بقا
۸۶به خال طرفهٔ نون و به چشم شاهد صاد
به زلف پر خم یاسین و طرهٔ طاها
۸۷به قاف والقرآن و به صاد والقران
به علم القرآن و به علم الاسما
۸۸به روز عرفه و روز بدر و روز حنین
به روز جمعه و عید و به روز حشر و جزا
۸۹به عزت شب قدر و شب حساب برات
به حرمت شب آبستن و شب یلدا
۹۰به جانفزایی علم و به دلگشایی جان
به پادشاهی عقل و رئیسی اعضا
۹۱به بهنشینی عمر و به بهحریفی بخت
به پیر طبعی روح و به دولت برنا
۹۲به حاجبی دو ابرو به مردمی دو چشم
به هم سری دو دست و به سرکشی دوپا
۹۳به عشق بلبل مست و غم کبوتر نوح
به حدس هدهد بلقیس و عزت عنقا
۹۴به بار عام تو یعنی که غلغل ملکوت
به رخش خاص تو یعنی که دلدل شهبا
۹۵به پای تخت تو یعنی که ساق عرش مجید
به شیر فرش تو یعنی اسد برین بالا
۹۶به خاک پای تو کز رشح اوست آب حیات
به یاد گرد تو کاتش فکند در اعدا
۹۷بدان بلارک خون ریز زهرپاش چو نیل
که گوهری به قطع اوست خاصه در هیجا
۹۸به رمح مار مثالت که چون عصای کلیم
فرو برد به دمی صد هزار اژدرها
۹۹به ناوکت که شب تیره است موی شکاف
که روشن است مویی نمیبرد ز سها
۱۰۰به فیض کف کریمت که بری و بحریش
قبول کرد به صد بر و بحر در اعطا
۱۰۱به مجلس تو که جنات عدن را ماند
یمینش از صف غلمان، یسارش از حورا
۱۰۲به ساقی تو که چون عزم ترکتاز کند
هزار دل به سرغمزه آرد از یغما
۱۰۳به مطرب تو که از رشک زخم زخمهٔ او
چو زخمه سر زده شد زهره از سر صفرا
۱۰۴به شعر من که اگر نقد نه فلک خوانیش
ز هشت خلد برآید خروش صدقنا
۱۰۵بدین قصیده که گر تک زند کسی صد قرن
نیابدش دومین در کراسهٔ شعرا
۱۰۶به سوز جان من از کید حاسد بد گوی
به صور آه من از دست دشمن رعنا
۱۰۷که هرچه بر من افتاده افترا کردند
چو افک عایشهٔ پاک دین خطاست خطا
۱۰۸خدای هست گواهم که نیست بر یادم
که گفتهام سخن از تو برون ز مدح و ثنا
۱۰۹اگر تفحص این سر کنی دل خجلم
که همچو دیدهٔ مور است میشود صحرا
۱۱۰ز هیبت تو اگرچه چو برگ میلرزم
مکن ز خشم مرا پوستین درین سرما
۱۱۱وگر که من ز در کشتنم تو کش که خوش است
ز دست یوسف صدیق دیدهٔ بینا
۱۱۲اگر مرا بکشی ملک را چه برخیزد
ز خون من نه زخون چو من هزار گدا
۱۱۳وگر هزار عقوبت به جای من بکنی
مرا سزاست بتر زان و از تو نیست سزا
۱۱۴چه گر تدارک این واقعه نمیدانم
مرا بس این که بدین صدق هست حق دانا
۱۱۵چو شمع بر سرپایم کنون و حکم تو راست
به راندن که برو یا به خواندن که بیا
۱۱۶وثیقتم همه بر عفو توست و چون نبود
از آنکه حبل متین است و عروة وثقی
۱۱۷چو سایه از بر خویشم گر افکنی بر خاک
چو سایه نیست مرا دور بودن از تو روا
۱۱۸وگر زنی من سرگشته را به چوگان زخم
چو گوی میدومت در رکاب ناپروا
۱۱۹وگر چو کلک به تیغم سرافکنی از تن
چو کلک بر خط حکمت به سر دوم حقا
۱۲۰به دور باش گرم پیش خود کنی بیجان
چو دور باش به جان داری آیمت ز قفا
۱۲۱چو صبح خنده زنم از سر وفا هر روز
وگر چو شمع کشی هر شبم به تیغ جفا
۱۲۲کز آستان تو صد شیر کی تواند کرد
به سنگ چون سگ اصحاب کهف دور مرا
۱۲۳بدین قصیده توان کرد جرم ناکرده
ز بندهٔ تو خود این کرده گیر بر عمدا
۱۲۴عطارد دوم آمد به مدح تو عطار
عطاردی است برو ختم چون که بر تو عطا
۱۲۵اگرچه تا که مرا در تن است جان باقی
دعای جان تو کار است در خلا و ملا
۱۲۶چو خلق روی زمینت همه دعا گویند
به جز تو کیست که آمین کند مرا به دعا
۱۲۷ولی بس است که آمین همی کنند به جمع
مقربان سماوی ز حضرت اعلی
۱۲۸مقدسا چو بدو ملک این جهان دادی
در آن جهانش بده نیز ملکتی والا
۱۲۹به چار بالش ملکش در آن جهان بنشان
که لایق است هم اینجا به ملک و هم آنجا
۱۳۰