ندارد درد من درمان دریغا
بماندم بی سر و سامان دریغا
۱درین حیرت فلک ها نیز دیر است
که میگردند سرگردان دریغا
۲درین دشواری ره جان من شد
که راهی نیست بس آسان دریغا
۳فرو ماندم درین راه خطرناک
چنین واله چنین حیران دریغا
۴رهی بس دور میبینم من این راه
نه سر پیدا و نه پایان دریغا
۵ز رنج تشنگی مردم به زاری
جهان پر چشمهٔ حیوان دریغا
۶چو نه جانان بخواهد ماند نه جان
ز جان دردا و از جانان دریغا
۷اگر سنگی نه ای بنیوش آخر
ز یکیک سنگ گورستان دریغا
۸عزیزان جهان را بین به یک راه
همه با خاک ره یکسان دریغا
۹ببین تا بر سر خاک عزیزان
چگونه ابر شد گریان دریغا
۱۰مگر جانهای ایشان ابر بوده است
که میبارند چون باران دریغا
۱۱بیا تا در وفای دوستداران
فرو باریم صد طوفان دریغا
۱۲همه یاران به زیر خاک رفتند
تو خواهی رفت چون ایشان دریغا
۱۳رخی کامد ز پیدایی چو خورشید
کنون در خاک شد پنهان دریغا
۱۴از آن لبهای چون عناب دردا
وزان خط های چون ریحان دریغا
۱۵به یک تیغ اجل درج دهان را
نه پسته ماند و نه مرجان دریغا
۱۶بتان ماهروی خوشسخن را
کجا شد آن لب و دندان دریغا
۱۷زنخدانها چو بر خواهند بستن
زنخدان را ز نخ میدان دریغا
۱۸بسا شخصا که از تب ریخت در خاک
شد از تبریز با کرمان دریغا
۱۹بسا ایوان که بر کیوانش بردند
کجا شد آنهمه ایوان دریغا
۲۰بسا قصرا که چون فردوس کردند
کنون شد کلبهٔ احزان دریغا
۲۱درین غمخانه هر یوسف که دیدی
لحد بر جمله شد زندان دریغا
۲۲چو یکسان است آنجا ترک و تاجیک
هم از ایران هم از توران دریغا
۲۳تو خواه از روم باش و خواه از چین
نه قیصر ماند و نه خاقان دریغا
۲۴ز افریدون و از جمشید دردا
ز کیخسرو ز نوشروان دریغا
۲۵هزاران گونه دستان داشت بلبل
نبودش سود یک دستان دریغا
۲۶پس از وصلی که همچون باد بگذشت
درآمد این غم هجران دریغا
۲۷ز مال و ملک این عالم تمام است
تو را یک لقمه چون لقمان دریغا
۲۸برای نان چه ریزی آب رویت
که آتش بهتر از این نان دریغا
۲۹تو را تا جان بود نان کم نیاید
چه باید کند چندین جان دریغا
۳۰خداوندا همه عمر عزیزم
به جهل آوردهام به زیان دریغا
۳۱اگرچه بس سپیدم میشود موی
سیه میگرددم دیوان دریغا
۳۲چو دوران جوانی رفت چون باد
بسی گفتم درین دوران دریغا
۳۳نشد معلوم من جز آخر عمر
که کردم عمر خود تاوان دریغا
۳۴مرا گر عمر بایستی خریدن
تلف کی کردمی زینسان دریغا
۳۵بسی عطار را درد و دریغ است
که او را هست جای آن دریغا
۳۶خدایا چون گناهم کرد ناقص
نهادم روی در نقصان دریغا
۳۷اگر کرد این گدا بر جهل کاری
از آن غم کرد صدچندان دریغا
۳۸تو عفوش کن که گر عفوت نباشد
فرو ماند به صد خذلان دریغا
۳۹