بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است
بیار باده که عاشق نه مرد طامات است
۱پیالهایدو به من ده که صبح پرده درید
پیادهایدو فرو کن که وقت شهمات است
۲در آن مقام که دلهای عاشقان خون شد
چه جای دردفروشان دیر آفات است
۳کسی که دیرنشین مغانست پیوسته
چه مرد دین و چه شایستهٔ عبادات است
۴مگو ز خرقه و تسبیح ازانکه این دل مست
میان ببسته به زنار در مناجات است
۵ز کفر و دین و ز نیک و بد و ز علم و عمل
برون گذر که برون زین بسی مقامات است
۶اگر دمی به مقامات عاشقی برسی
شود یقینت که جز عاشقی خرافات است
۷چه داند آنکه نداند که چیست لذت عشق
از آنکه لذت عاشق ورای لذات است
۸مقام عاشق و معشوق از دو کون بیرون است
که حلقهٔ در معشوق ما سماوات است
۹بنوش درد و فنا شو اگر بقا خواهی
که زادراه فنا دردی خرابات است
۱۰به کوی نفی فرو شو چنان که برنایی
که گرد دایرهٔ نفی عین اثبات است
۱۱نگه مکن به دو عالم از آنکه در ره دوست
هر آنچه هست به جز دوست عزی و لات است
۱۲مخند از پی مستی که بر زمین افتد
که آن سجود وی از جملهٔ مناجات است
۱۳اگرچه پاکبری مات هر گدایی شو
که شاه نطع یقین آن بود که شهمات است
۱۴بباز هر دو جهان و ممان که سود کنی
از آنکه در ره ناماندنت مباهات است
۱۵ز هر دو کون فنا شو درین ره ای عطار
که باقی ره عشاق فانی ذات است
۱۶