ندای غیب به جان تو میرسد پیوست
که پای در نه و کوتاه کن ز دنیی دست
۱هزار بادیه در پیش بیش داری تو
تو این چنین ز شراب غرور ماندی مست
۲جهان پلی است بدان سوی جه که هر ساعت
پدید آید ازین پل هزار جای شکست
۳به پل برون نشود با چنین پلی کارت
برو بجه ز چنین پل که نیست جای نشست
۴چو سیل پلشکن از کوه سر فرود آرد
بیوفتد پل و در زیر پل بمانی پست
۵تو غافلی و به هفتاد پشت شد چو کمان
تو خوش بخفتهای و تیر عمر رفت از شست
۶اگر تو زار بگریی به صد هزاران چشم
ز کار بیهدهٔ خویش جای آنت هست
۷فرشتهای تو و دیوی سرشته در تو به هم
گهی فرشته طلب، گه بمانده دیو پرست
۸هزار بار به نامرده طوطی جانت
چگونه زین قفس آهنین تواند جست
۹تو گرچه زندهای امروز لیک در گوری
چو تن به گور فرو رفت جان ز گور برست
۱۰چو جان بمرد از این زندگانی ناخوش
ز خود برید و میان خوشی به حق پیوست
۱۱میان جشن بقا کرد نوش نوشش باد
ز دست ساقی جان ساغر شراب الست
۱۲دل آن دل است که چون از نهاد خویش گسست
ز کبریای حق اندیشه میکند پیوست
۱۳به حکم بند قبای فلک ز هم بگشاد
دلی که از کمر معرفت میان در بست
۱۴به زیر خاک بسی خواب داری ای عطار
مخسب خیز چو عمر آمدت به نیمهٔ شصت
۱۵