لعل گلرنگت شکربار آمدست
قسم من زان گل همه خار آمدست
۱گو لبت بر من جهان بفروش ازانک
صد جهان جانش خریدار آمدست
۲پاره دل زانم که در دل دوختن
نرگس تو پارهای کار آمدست
۳دل نمیبینم مگر چون هر دلی
در خم زلفت گرفتار آمدست
۴پستهٔ شورت نمک دارد بسی
زین سبب گویی جگر خوار آمدست
۵نی خطا گفتم ز شیرینی که هست
پستهٔ شورت شکربار آمدست
۶چشمهٔ نور است روی او ولیک
آن دو لب یک دانه نار آمدست
۷زان شکر لب شور در عالم فتاد
کان شکر لب تلخ گفتار آمدست
۸چشمه نوشش که چشم سوز نیست
درج لعل در شهوار آمدست
۹عاشقا روی چو ماه او نگر
کافتابش عاشق زار آمدست
۱۰دست بر سر پیش رویش آفتاب
پای کوبان ذره کردار آمدست
۱۱بر همه عالم ستم کردست او
با چنان رویی به بازار آمدست
۱۲آری آری روشن است این همچو روز
کان سیه گر چون ستمکار آمدست
۱۳خون جان ماست آن خون نی شفق
گر سوی مغرب پدیدار آمدست
۱۴آنچه در صد سال قسم خلق نیست
بی رخ او قسم عطار آمدست
۱۵