چون کنم معشوق عیار آمدست
دشنه در کف سوی بازار آمدست
۱دشنهٔ او تشنهٔ خون دل است
لاجرم خونریز و خونخوار آمدست
۲همچنان کان پسته میریزد شکر
همچنان آن دشنه خونبار آمدست
۳هست ترک و من به جان هندوی او
لاجرم با تیغ در کار آمدست
۴صبحدم هر روز با کرباس و تیغ
پیش تیغ او به زنهار آمدست
۵آینه بر روی خود میداشتست
تا به خود بر عاشق زار آمدست
۶از وصال او کسی کی برخورد
کو به عشق خود گرفتار آمدست
۷او ز جمله فارغ است و هر کسی
اندرین دعوی پدیدار آمدست
۸لیک چون تو بنگری در راه عشق
قسم هر کس محض پندار آمدست
۹عاشق او و عشق او معشوقه اوست
کیستی تو چون همه یار آمدست
۱۰جز فنائی نیست چون میبنگرم
آنچه از وی قسم عطار آمدست
۱۱