بس کز جگرم خون دگرگونه چکیده است
تا دست به کام دل خویشم برسیده است
۱و امروز پشیمانی و درد است دلم را
در عمر خود از هرچه بگفته است و شنیده است
۲پایی که بسی پویه بیفایده کردی
دیر است که در دامن اندوه کشیده است
۳دستی که به هر دامن حاجب زدمی من
از دست خود امروز همه جامه دریده است
۴و آن قد چو تیرم که سبک دل بد ازو سرو
از بار گران همچو کمانی بخمیده است
۵و آن دیده که خون جگر از درد بسی ریخت
زان کرد سیه جامه که همدرد ندیده است
۶وان تن که نشستی به هوس بر سر هر صدر
اکنون ز سر عاجزی از گوشه خزیده است
۷وان دل که ز خوی خوش خود در همه پیوست
امروز طمع از بد و از نیک بریده است
۸وان جان که به انصاف به ارزد ز جهانی
از ننگ من ناخلف از تن برمیده است
۹وان عقل که هشیارترین همه او بود
از غایت حیرت سرانگشت گزیده است
۱۰هان ای دل گمراه چه خسبی که درین راه
تو ماندهای و عمر تو از پیش دویده است
۱۱اندیشه کن از مرگ که شیران جهان را
از هیبت شمشیر اجل زهره دریده است
۱۲چندین می نوشین چه چشی کانکه چشید او
گر تو به حقیقت نگری زهر چشیده است
۱۳شهدی که ز سر نشتر زنبور بجسته است
سرسام ز پی دارد اگر چند لذیذ است
۱۴عمر تو که یک لحظه به صد گنج بهارزد
نفست همه بفروخته و عشق خریده است
۱۵دل از شرهٔ نفس تو در پای فتاده است
هر چند درین واقعه مردانه چخیده است
۱۶هرکز نفسی پاک نیاید ز دلت بر
تا جان تو فرمانبر این نفس پلید است
۱۷تو خفته و همراه تو بس دور برفته است
تو غافلی و صبح قیامت بدمیده است
۱۸نه بادیهٔ آز تو را هیچ کران است
نه قفل غم حرص تو را هیچ کلید است
۱۹مویت همه شیر شد و از بچه طبعی
گویی تو که امروز لبت شیر مکیده است
۲۰آخر تو چه مرغی که ز بس دانه که چینی
از دام نجستی تو و عمرت بپریده است
۲۱یارب به کرم کن نظری در دل عطار
کز دست دل خویش دل او بپزیده است
۲۲