چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است
دل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است
۱سرسبزی خطش همه سرسبزی خلق است
شور لب لعلش همه شیرینی جان است
۲نقاش که بنگاشت رخ او به تعجب
از غایت حسن رخش انگشتگزان است
۳جانا نبرم جان ز تو زیرا که تو ترکی
وابروی تو، در تیر زدن سخت کمان است
۴از غالیه دانت شکری نیست امیدم
کان خال سیه مشرف آن غالیه دان است
۵از بس دل پرتاب که زلف تو ربوده است
زلف تو چنین تافته پیوسته از آن است
۶قربان کندم چشم تو از تیر که پیوست
خون ریختن و تیر از آن کیش روان است
۷خورشید که رویش به جهان پشت سپاه است
بر پشتی روی تو دل افروز جهان است
۸تا روی دل افروز تو ، عطار بدیده است
حقا که چنان کش دل و جان خواست چنان است
۹