شرح لب لعلت به زبان مینتوان داد
وز میم دهان تو نشان مینتوان داد
۱میم است دهان تو و مویی است میانت
کی را خبر موی میان مینتوان داد
۲دل خواستهای و رقم کفر کشم من
بر هر که گمان برد که جان مینتوان داد
۳گر پیش رخت جان ندهم آن نه ز بخل است
در خورد رخت نیست از آن مینتوان داد
۴یک جان چه بود کافرم ار پیش تو صد جان
انگشت زنان رقص کنان مینتوان داد
۵سگ به بود از من اگر از بهر سگت جان
آزاد به یک پارهٔ نان مینتوان داد
۶داد ره عشق تو چنان کآرزویم هست
عمرم شد و یک لحظه چنان مینتوان داد
۷جانا چو بلای تو بیارزد به جهانی
خود را ز بلای تو امان مینتوان داد
۸گفتم که ز من جان بستان یک شکرم ده
گفتی شکر من به زبان مینتوان داد
۹چون نیست دهانم که شکر زو به در آید
کس را به شکر هیچ دهان مینتوان داد
۱۰خود طالع عطار چه چیز است که او را
یک بوسه نه پیدا نه نهان مینتوان داد
۱۱