بی لعل لبت وصف شکر مینتوان کرد
بی عکس رخت فهم قمر مینتوان کرد
۱چون صدقه ستانی است شکر لعل لبت را
وصف لب لعلت به شکر مینتوان کرد
۲مویی ز میان تو نشان مینتوان داد
صفری ز دهان تو خبر مینتوان کرد
۳برگ گلت آزرده شود از نظر تیز
زان در رخ تو تیز نظر مینتوان کرد
۴چون زلف تو زیر و زبری همه خلق است
بی زلف تو دل زیر و زبر مینتوان کرد
۵در واقعهٔ عشق رخت از همه نوعی
کردیم بسی حیله دگر مینتوان کرد
۶این کار به افسانه به سر مینتوان برد
وافسانهٔ عشق تو زبر مینتوان کرد
۷از تو کمری مینتوان بست به صد سال
چون با تو به هم دست و کمر مینتوان کرد
۸بی توشهٔ خون جگرم گر نخوری تو
در وادی عشق تو سفر مینتوان کرد
۹گفتی چو بسوزم جگرت آن تو باشم
این سوخته را سوختهتر مینتوان کرد
۱۰گفتی تو که مرغ منی آهنگ به من کن
آهنگ بدین بال و بدین پر نتوان کرد
۱۱کی در تو رسم گرد تو دریای پر آتش
چون قصد تو از بیم خطر مینتوان کرد
۱۲بی اشک چو خونم ز غم نقش خیالت
نقاشی این روی چو زر مینتوان کرد
۱۳ترک غم تو کرد مرا اشک چنین سرخ
در گردن هندوی بصر مینتوان کرد
۱۴چون هر چه که آن پیش من آید ز تو آید
از آتش سوزنده حذر مینتوان کرد
۱۵در پای غم از دست دل عاشق عطار
افتاده چنانم که گذر مینتوان کرد
۱۶