گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتاد
زنگی بچهٔ خال تو بر جایگه افتاد
۱در آرزوی زلف چو زنجیر تو عقلم
دیوانگی آورد و به یک ره ز ره افتاد
۲چون باد بسی داشت سر زلف تو در سر
از فرق همه تختنشینان کله افتاد
۳سرسبزی گلگون رخت را که بدیدم
چون طرهٔ شبرنگ تو روزم سیه افتاد
۴که کرد ز عشق رخ تو توبه زمانی
کز شومی آن توبه نه در صد گنه افتاد
۵حقا که اگر تا که جهان بود به خوبیت
بر جملهٔ خوبان جهان پادشه افتاد
۶تا پادشه جملهٔ خوبان شدهای تو
بس آتش سوزان که ز تو در سپه افتاد
۷چون بوسه ستانم ز لبت چون مترصد
با تیر و کمان چشم تو در پیشگه افتاد
۸از عمد سر چاه زنخدان بنپوشید
تا یوسف گم گشته درآمد به چه افتاد
۹شهباز دلم زان چه سیمین نرهد زانک
در خانهٔ مات است که این بار شه افتاد
۱۰جانا دل عطار که دور از تو فتادست
هرگز که بداند که چگونه تبه افتاد
۱۱