چون نظر بر روی جانان اوفتاد
آتشی در خرمن جان اوفتاد
۱روی جان دیگر نبیند تا ابد
هر که او در بند جانان اوفتاد
۲ذرهای خورشید رویش شد پدید
ولوله در جن و انسان اوفتاد
۳جان انس از شوق او آتش گرفت
پس از آنجا در دل جان اوفتاد
۴کرد تابان ، بیرخ او آفتاب
لاجرم در قید تاوان اوفتاد
۵هر که مویی سرکشید از عشق او
بی سر آنجا چون گریبان اوفتاد
۶هر کجا نقش نگاری پای بست
تا ابد در دست رضوان اوفتاد
۷وانکه را رنگی و بویی راه زد
در حجاب سخت خذلان اوفتاد
۸چون وصالش دانهای بر دام بست
مرغ دل در دام هجران اوفتاد
۹بی سر و بن دید عاشق راه او
بی سر و بن در بیابان اوفتاد
۱۰راز عشقش عالمی بی منتهاست
ظن مبر کین کار آسان اوفتاد
۱۱تا به کلی بر نخیزی از دو کون
محرم این راز نتوان اوفتاد
۱۲چون رهی بس دور و بس دشوار بود
لاجرم عطار حیران اوفتاد
۱۳