در ده خبر است این ، که ز مَه دِه خبری نیست
وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
۱عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت
بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست
۲جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند
بسیار اثر جست و ز یک تن اثری نیست
۳دل بر سر ره ماند که میدید که هستش
مشکل سفری پیش که چون هر سفری نیست
۴این کار برون نیست ز دو نوع به تحقیق
یا هیچ نیم یا که به جز من دگری نیست
۵در ماتم این درد که دورند از آن خلق
آشفته و سرگشته چو من نوحهگری نیست
۶زان مغز شود خشک و ترم هر شب و هر روز
کز چرخ مرا جز لب و رخ خشک و تری نیست
۷جانم که ز بستان فلک نیشکری خواست
گفتا نهای واقف که مرا نیشکری نیست
۸از خوان فلک دل مطلب گر جگرت خورد
زیرا که اگر دل دهدت بی جگری نیست
۹عطار چو کس را خطری نیست درین راه
تو نیز فرو شو که تورا هم خطری نیست
۱۰