کیست که از عشق تو پردهٔ او پاره نیست
وز قفس قالبش مرغ دل آواره نیست
۱وزن کجا آورد خاصه به میزان عشق
گر زر عشاق را سکهٔ رخساره نیست
۲هر نفسم همچو شمع زاربکش پیش خویش
گر دل پر خون من کشتهٔ صد پاره نیست
۳گر تو ز من فارغی من ز تو فارغ نیم
چارهٔ کارم بکن کز تو مرا چاره نیست
۴هر که درین راه یافت بوی می عشق تو
مست شود تا ابد گر دلش از خاره نیست
۵هست همه گفتگو با می عشقش چه کار
هرکه درین میکده مفلس و این کاره نیست
۶درد ره و درد دیر هست محک مرد را
دلق بیفکن که زرق لایق میخواره نیست
۷در بن این دیر اگر هست میت آرزو
درد خور اینجا که دیر موضع نظاره نیست
۸گشت هویدا چو روز بر دل عطار از آنک
عهد ندارد درست هر که درین پاره نیست
۹