هر دلی کز عشق تو آگاه نیست
گو برو کو مرد این درگاه نیست
۱هر که را خوش نیست با اندوه تو
جان او از ذوق عشق آگاه نیست
۲ای دل ار مرد رهی مردانه باش
زانکه اندر عاشقی اکراه نیست
۳عاشقان چون حلقه بر در ماندهاند
زانکه نزدیک تو کس را راه نیست
۴گرد بر گرد دلم از درد تو
خون گرفت و زهرهٔ یک آه نیست
۵بر سر آی از قعر چاه نفس از آنک
یوسف مصریت اندر چاه نیست
۶چند جویی آب و جاه ار عاشقی
عاشق اندر بند آب و جاه نیست
۷زاد راه مرد عاشق نیستی است
نیست شو در راه آن دلخواه نیست
۸در ده ای عطار تن در نیستی
زانکه آنجا مرد هستی شاه نیست
۹