از تو کارم همچو زر بایست نیست
وز وصال تو خبر بایست نیست
۱تا کی آخر از فراقت کار من
با وصالت به بتر بایست نیست
۲تا بگریم در فراقت زار زار
عالمی خون جگر بایست نیست
۳چون بدادم دل به تو بر یک نظر
در منت به زین نظر بایست نیست
۴چون شکر داری بسی با عاشقان
یک سخن همچون شکر بایست نیست
۵من ز سر تا پای فقر و فاقهام
من تو را خود هیچ در بایست نیست
۶چون درآیی از درم بهر نثار
عالمی پر گنج زر بایست نیست
۷چون بدیدم دلشده عطار را
بر کف پای تو سر بایست نیست
۸