ای دل ز جان در آی که جانان پدید نیست
با درد او بساز که درمان پدید نیست
۱حد تو صبرکردن و خونخوردن است و بس
زیرا که حد وادی هجران پدید نیست
۲در زیر خاک چون دگران ناپدید شو
این است چارهٔ تو چو جانان پدید نیست
۳ای مرد کندرو چه روی بیش ازین ز پیش
چندین مرو ز پیش که پیشان پدید نیست
۴با پاسبان درگه او های و هوی زن
چون طمطراق دولت سلطان پدید نیست
۵ای دل یقین شناس که یک ذره سر عشق
در ضیق کفر و وسعت ایمان پدید نیست
۶فانی شو از وجود و امید از عدم ببُر
کان چیز کان همیطلبی آن پدید نیست
۷از اصل کار، جان تو کی با خبر شود
کانجا که اصل کار بود جان پدید نیست
۸جان ناپدید آمد و در آرزوی جان
از بس که سوخت این دل حیران، پدید نیست
۹عطار را اگر دل و جان ناپدید شد
نبود عجب که چشمهٔ حیوان پدید نیست
۱۰