شادی به روزگار شناسندگان مست
جانها فدای مرتبهٔ نیستان هست
۱از ناز برکشیده کله گوشهٔ بلی
در گوش کرده حلقه معشوقهٔ الست
۲گاهی ز فخر تاج سر عالمی بلند
گاهی ز فقر خاک ره این جهان پست
۳دستار عقلشان کف طرار عشق برد
بازار توبهشان شکن زلف لا شکست
۴برخاستند از سر اسرار هر دو کون
چون شاه عشق در دل ایشان فرو نشست
۵زنجیر در میان و نمد دربرند از آنک
مردی که راه فقر به سر برد حیدر است
۶آنجا که پای جای ندارد فشرده پای
وانجا که دست جای ندارد فشانده دست
۷در قعر بحر نور فرو خورده غوطهها
وز شوق ذوق ملک عدم نیستی به هست
۸عطار جام دولت ایشان به کف گرفت
جاوید از آن شراب معطر بماند مست
۹