بی تو از صد شادیم یک غم به است
با تو یک زخمم ز صد مرهم به است
۱گر ز مشرق تا به مغرب دعوت است
چون نمیبینم تو را ماتم به است
۲از میان جان ز سوز عشق تو
گر کنم آهی ز دو عالم به است
۳مینگویم از بتر بودن سخن
می چه پرسی حال من هر دم به است
۴گرمی میباید و عشقت مدام
زانکه نفت عشق تو از نم به است
۵هست آب چشم کروبی بسی
آتش جان بنی آدم به است
۶چون بشست افتاد دست آویز را
زلف تو پر حلقه و پر خم به است
۷چون تویی محرم مرا در هر دو کون
خلق عالم جمله نامحرم به است
۸شادی وصلت چو بر بالای توست
پس نصیب خلق مشتی غم به است
۹توسن عشق تو رام توست و بس
زانکه رخش تند را رستم به است
۱۰رنگ بسیار است در عالم ولیک
بر رکوی عیسی مریم به است
۱۱پشهای را دیدهای هرگز که گفت
همنشینم گنبد اعظم به است
۱۲نی که تو سلطانی و ما گلخنی
عز تو با ذل ما بر هم به است
۱۳چون فرید از ناله همچون چنگ شد
هر رگ او همچو زیر و بم به است
۱۴