خواجه زنگی را غلامی چست بود
دست پاک از کار دنیا شست بود
۱جملهٔ شب آن غلام پاک باز
تا به وقت صبح میکردی نماز
۲خواجه گفتش ای غلام کارکن
شب چو برخیزی مرا بیدار کن
۳تا وضو سازم کنم با تو نماز
آن غلام او را جوابی داد باز
۴گفت آن زن را که درد زه بخاست
گر کسش بیدارگر نبود رواست
۵گر ترا دردیستی بیداریی
روز و شب در کار نه بیکاریی
۶چون کسی باید که بیدارت کند
دیگری باید که او کارت کند
۷هر که را این حسرت و این درد نیست
خاک بر فرقش که این کس مرد نیست
۸هر که را این درد دل در هم سرشت
محو شد هم دوزخ او را هم بهشت
۹