یافتند آن بت که نامش بود لات
لشگر محمود اندر سومنات
۱هندوان از بهر بت برخاستند
ده رهش هم سنگ زر میخواستند
۲هیچ گونه شاه مینفروختش
آتشی برکرد و حالی سوختش
۳سرکشی گفتش نمیبایست سوخت
زر به از بت، میببایستش فروخت
۴گفت ترسیدم که در روز شمار
بر سر آن جمع گوید کردگار
۵آزر و محمود را دارید گوش
زانک هست آن بت تراش این بت فروش
۶گفت چون محمود آتش برفروخت
وآن بت آتش پرستان را بسوخت
۷بیست من جوهر بیامد از میانش
خواست شد از دست حالی رایگانش
۸شاه گفتا لایق لات این بود
وز خدای من مکافات این بود
۹بشکن آن بتها که داری سر به سر
تا چو بت در پا نه افتی در به در
۱۰نفس چون بت را بسوز از شوق دوست
تا بسی جوهر فرو ریزد ز پوست
۱۱چون به گوش جان شنیدستی الست
از بلی گفتن مکن کوتاه دست
۱۲بستهای عهد الست از پیش تو
از بلی سر درمکش زین بیش تو
۱۳چون بدو اقرار آوردی درست
کی شود انکارآن کردی درست
۱۴ای به اول کرده اقرار الست
پس به آخر کرده انکار الست
۱۵چون در اول بستهای میثاق تو
چون توانی شد در آخر عاق تو
۱۶ناگزیرت اوست، پس با او بساز
هرچ پذرفتی وفا کن، کژ مباز
۱۷