چون زلیخا حشمت واعزاز داشت
رفت یوسف را به زندان بازداشت
۱با غلامی گفت بنشان این دمش
پس بزن پنجاه چوب محکمش
۲بر تن یوسف چنان بازو گشای
کین دم آهش بشنوم از دور جای
۳آن غلام آمد بسی کارش نداد
روی یوسف دید دل بارش نداد
۴پوستینی دید مرد نیک بخت
دست خود بر پوستین بگشاد سخت
۵مرد هر چوبی که میزد استوار
نالهای میکرد یوسف زار زار
۶چون زلیخا بانگ بشنودی ز دور
گفتی آخر سختتر زن ای صبور
۷مرد گفت ای یوسف خورشید فر
گر زلیخا بر تو اندازد نظر
۸چون نبیند بر تو زخم چوب هیچ
بی شک اندازد مرا در پیچ پیچ
۹برهنه کن دوش، دل برجای دار
بعد از آن چوبی قوی را پای دار
۱۰گرچه این ضربت زیانی باشدت
چون ترا بیند نشانی باشدت
۱۱تن برهنه کرد یوسف آن زمان
غلغلی افتاد در هفت آسمان
۱۲مرد حالی کرد دست خود بلند
سخت چوبی زد که در خاکش فکند
۱۳چون زلیخا زو شنود آن بار آه
گفت بس، کین آه بود از جایگاه
۱۴پیش ازین آن آهها ناچیزبود
آه آن باد این ز جایی نیز بود
۱۵گر بود در ماتمی صد نوحهگر
آه صاحب درد آید کارگر
۱۶گر بود در حلقهای صد غم زده
حلقه را باشد نگین ماتم زده
۱۷تا نگردی مرد صاحب درد تو
در صف مردان نباشی مرد تو
۱۸هر که درد عشق دارد، سوز هم
شب کجا یابد قرار و روز هم
۱۹