از نبی در خواست مردی پر نیاز
تا گزارد بر مصلایی نماز
۱خواجه دستوری نداد او را در آن
گفت ریگ و خاک گرمست این زمان
۲روی نه بر خاک گرم و خاک کوی
زانک هر مجروح را داغست روی
۳چون تو میبینی جراحت روح را
داغ نیکوتر بود مجروح را
۴تا نیاری داغ دل این جایگاه
کی توان کردن بسوی تو نگاه
۵داغ دل آور که در میدان درد
اهل دل از داغ بشناسند مرد
۶دیگری گفتش کهای دارای راه
دیدهٔ ما شد درین وادی سیاه
۷پر سیاست مینماید این طریق
چند فرسنگ است این راه ای رفیق
۸گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی، درگه است
۹وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
۱۰چون نیامد بازکس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای نا صبور
۱۱چون شدند آنجایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد از بیخبر
۱۲هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس، بیکنار
۱۳پس سیم وادیست آن معرفت
پس چهارم وادی استغنی صفت
۱۴هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعب ناک
۱۵هفتمین وادی فقرست و فنا
بعد ازین روی روش نبود ترا
۱۶درکشش افتی، روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت
۱۷