شمع رویت را دلم پروانهای است
لیک عقل از عشق چون بیگانهای است
۱پر زنان در پیش شمع روی تو
جان ناپروای من پروانهای است
۲بر سر موی است جان کز دیرگاه
یک سر موی توام در شانهای است
۳زلف تو زنار خواهم کرد از آنک
هر شکن از زلف تو بتخانهای است
۴واندران بتخانه درد عشق را
جان خون آلود من پیمانهای است
۵وصل تو گنجی است پنهان از همه
هر که گوید یافتم دیوانهای است
۶در خرابات خرابی میروم
زانکه گر گنجی است در ویرانهای است
۷مرغ آدم دانهٔ وصل تو جست
لاجرم در بند دام از دانهای است
۸خفتهای کز وصل تو گوید سخن
خواب خوش بادش که خوش افسانهای است
۹وصلت آن کس یافت کز خود شد فنا
هر که فانی شد ز خود مردانهای است
۱۰گر مرا در عشق خود فانی کنی
باقیت بر جان من شکرانهای است
۱۱بیدقی عطار در عشق تو راند
گر به فرزینی رسد فرزانهای است
۱۲