نور ایمان از بیاض روی اوست
ظلمت کفر از سر یک موی اوست
۱ذره ذره در دو عالم هر چه هست
پردهای در آفتاب روی اوست
۲هر که را در هر دو عالم قبلهای است
گرچه نیست آگاه آنکس سوی اوست
۳هر دو عالم هیچ میدانی که چیست
هر دو عکس طاق دو ابروی اوست
۴چون کمان ابروی او درکشیم
کان کمان پیوسته بر بازوی اوست
۵آن همه غوغای روز رستخیز
از مصاف غمزهٔ جادوی اوست
۶رستخیز آری کلمح باالبصر
از خدنگ چشم چون آهوی اوست
۷هم زمین از راه او گردی است بس
هر فلک سرگشتهای در کوی اوست
۸زان سیه گردد قیامت آفتاب
تا شود روشن که او هندوی اوست
۹آسمان را از درش بویی رسید
تا قیامت سرنگون بر بوی اوست
۱۰خلق هر دو کون را درد گناه
بر امید ذرهای داروی اوست
۱۱تا که بویی یافت عطار از درش
دل نمیداند که در پهلوی اوست
۱۲