خراباتی است پر رندان سرمست
ز سر مستی همه نه نیست و نه هست
۱فرو رفته همه در آب تاریک
برآورده همه در کافری دست
۲همه فارغ ز امروز و ز فردا
همه آزاد از هشیار و از مست
۳مگر افتاد پیر ما بر آن قوم
مرقع چاک زد زنار در بست
۴یقینش گشت کار و بی گمان شد
درستش گشت فقر و توبه بشکست
۵سیاهیی که در هر دو جهان بود
فرود آمد به جان او و بنشست
۶نقاب جان او شد آن سیاهی
سیاهی آمد و در کفر پیوست
۷چو آب خضر در تاریکی افتاد
کنون هم او ز خلق و خلق ازو رست
۸دل عطار خون گشت و حق اوست
که تیری آنچنان ناگه ازو جست
۹